عشق های دوران جوانی
حکایتی است این میلِ صعود به قله و رسیدن به آن ، به آن بالا بالاها به جایی که تنها آدم های معدودی می توانند به آن برسند و بقیه قطعا جزو افسوس خورندگان خواهند بود.
آن بالا که رسیدم اولین حسی که دست بهم داد اعتماد به نفس خالص بود حسی که در زندگی به ندرت توانستم تجربه اش کنم و با آن عکس یادگاری بگیرم ، زمانی که در راهِ صعود با آن پیاده رویِ جان فرسا و عذاب آورش فکر می کردم همین بود که بالاخره اقا بهروز باید جایی حس اطمینان مطلقِ مطلق به خودش را تجریه کند حسی که پایدار باشد و بتوانم سالها بعد حتی از یادآوریش احساس غرور کنم ، خنده ندارد خیلی ها شاید رسیدن به ارتفاع حدود 4000 متری توچال را که روزانه دهها نفر به آنجا می روند ( فاصله ایستگاه 7 تله کابین توچال تا نوک قله تنها یک ساعت پیاده روی است ) هنر ندانند شگفتی نخوانند اتفاقی محسوب نکنند ولی برای منی که در زندگی ام تا حالا کاری با این دوز هیجان انجام نداده بودم - آنهم از مسیر سرسخت دربند که برای خسته کردن بدن نااماده بنده کافی بود یک موفقیت عملی و دلچسب است .
کار دشوار بعد از منطقه شیر پلا شروع می شود انجا تازه می فهمی که همه چی بازی بوده وقتی قصد صعود داشتم و به ظاهر آن مسیر مالرو را بالا می رفتم فکر نمی کردم که چه جانی از من می گیرد چه فشاری بر من وارد می شود طوریکه هر قدمی که برمی داشتم سنگین تر از هر سنگین وزنی می شدم زانوهایم از شدت درد دیگر مال خودم نبود ، گرفتگی ساق پایم عملا یک مانع بزرگ محسوب میشد، ضعف قوای جسمانی بر من مستولی شده بود و دهانم تا پایان سفر برای بلعیدن کمی اکسیژن همیشه باز بود بخودم در طول راه هزاران بار برای ادامه مسیر نفس گیر شیرپلا- توچال لعنت فرستادم و مدام تفکر یاس آور "هدف اشتباه در زمان اشتباه" حول و حوالی ذهنم رژه می رفت اما سه چیز باعث شد که تا پایان راه مصمم بمانم اول آن نیت درونی بود و قولی که به خودم داده بودم و باید برای یک بار هم که شده بود به قولهایم وفادار می ماندم دوم دیدن زنان و مردانی بود که براحتی و مثل آب ِ خوردن از کنارم رد می شدند ولی با هر قدم من به جای خنده و تمسخر تشویقم می کردند انگار می دانستند که من نابلدم اما به جای خیلی کارها روحیه می دادند و سوم دو دوست و یاوری که ( حمزه جون و آقا اسماعیل ) با آنها مسیر قله را طی کردم که اگر نبودند دستم برای رسیدن به قله های نیاز باز هم کوتاه می ماند از آنها به خاطر همسفر شدنشان با من هزاران بار تشکر می کنم
و در آخر به قول هوشنگ ابتهاج:
بس آرزو که در دل من مرد/
چون عشق های دور جوانی/
اما امید همراه من ماند/
تنها گریستیم نهانی/
مرغ قفس اگرچه اسیر است/
باز آرزوی پر زدنش هست/