عصر روز یک شنبه
بود من با یک ترس قدیمی از دندانپزشک اما امان بریده از دردِ دندان رهسپار درمانگاه
و یونیت بدهیبت دندانپزشکان شدم . درد دو هفته بود که در گوشه دهانم رخنه کرده و
وز وز می کرد اصلا امروز یک لحظه
دعا کردم کاشکی دندان مصنوعی داشتم و از شر این یونیت زشت و صدای وحشتناک دستگاه مکش (
ساکشن) دندانپزشکی راحت میشدم . طاق باز و دهان گشاد جلوی دکتر بودم مثل مبارزی از
نفس افتاده و تسلیمِ قسمت که گوشه رینگ گیر
کرده و راه خروجی ندارد مدام باید ضربات سهمگین رقیبم را تحمل می کردم . ضرباتی که
این بار بوسیله سوزن هایی چنان نوک تیز! در عصب های نازنین دهان و لثه ام فرو
می رفت و من ناگزیر فقط باید تحمل می کردم.
توی این مدت چاره
ای نبود برای اینکه از درد و این سوزنها فرار کنم باید ذهنم را به جایی دیگه ای
هُل میدادم . پس چشمانم را بستم و توی ذهنم تمرکز کردم ... یک ... دو ... سه ...
صدای تلویزیون را در سالن کناردست می شنوم دور بود و کم حجم اما خوب می شنوم صدای
فوتباله و پخش مستقیم بازی پرسپولیس – ذوب آهن ، چقدر
دوست داشتم الان جلوی تلویزیون لم داده بودم و بازی در چمن حالا به نظرم زیبای آزادی رو نگاه می کردم
که ناگهان دکتر بی معرفت با یکی از سوزنهایش عیش من را بر هم زد و تمرکزم را برهم
ریخت و چشمانم از حدقه زد بیرون.
فَک هایم لق لق
میکرد و درد گرفته بود از بس باز مانده بودند . احساس می کردم به گِریس کاری احتیاج
دارند اما کو گریس ؟ کو امدادگری در این شب سرد سیاه لعنتی؟!
دوباره تمرکز کردم
باید فکر می کردم و حواسم پرت میشد پس دوباره چشمانم را بستم و پیش خودم تکرار کردم یک ... دو ...
سه... چهار... پنج...! به این فکرمی کنم که چند روز دیگه جشنواره فیلم فجر شروع میشه و من همه
هماهنگی های لازم را با محل کارم انجام داده ام که ظهر بزنم بیرون و با دوستان و
اقوام برم به این جشن! دو جور حماقت داریم یکی فیلم دیدن در ایام جشنواره است وقتی 99 % فیلمها بعدها اکران میشن و ما بقی هم سی دی و دی وی دی ش بالاخره می رسه به دست آدم و یه جور حماقت شیرین تر هم داریم که اسمش علافیه ولی چرب می چسبه به ذائقه خوره فیلم ها (آخه نه اینکه بعدا قحطی فیلم میاد همچین همه مون هم کار داریم هم عجله) ، کسایی که توی صفها وایسادن و خوش گذشته بهشون میدونن چی
میگم ساعتهای زیاد موندن در صف را اول با افاضات زیادی راجبه فلان کارگردان و
بازیگر پر می کردیم بعد که همه حرفها تموم میشد و همه روزنامه ها و مجله های آورده
شده از فرط فشار دادن و لوله شدن داغون
میشد نوبت چَرت و پَرت گویی و دلقک بازی و لودگی و حتی متلک پرانی به دختران و پسران
رهگذر در خیابان میشد ، گاه پیش میومد که شخص حق به جانبی برای دست انداختن ما می
پرسید داداش صفِ چیه ؟ اون وقت بود که انواع متلک ها و لیچارها بارِ اون میشد و طرف
بدل سختی میخورد و ناک دان شده از انجا رد میشد اما ما می ماندیم و حسرت سوال بعدی
رهگذر غافل دیگری .
دهه شصت که ما بچه
بودیم و چیزی یادم نمی اد ولی از جشنواره های دهه هفتاد چون نوجوان بودم و حق زیاده روی در یک
سری کارها رو به دلیل سخت گیری های والدین عزیز نداشتم فقط حسرت می خوردم و دید زدن با عشق تیزرهای یک یا چند دقیقه ای جشنواره
شده بود همه ارزوی من . اما در دهه هشتاد با دانشجو شدن و استقلال نسبی از خانواده
این میل سرکش رها شد و شد سالها صف ایستادن در بهمن ماه . سالهای اخر هم که به مدد
دوست و آشناهایی که پیدا کرده بودم تونسته بودم بلیط بگیرم یا رزرو اینترنتی کنم. ...
آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ ...
پدر سوخته یواش ،
بابا دهنم رو سرویس کردی ، من که مث بَره تو دستاتم چرا اینقدر سوزن می زنی به این
دندون های صاب مُردهِ مَن، بابا منم آدمم مردک سَگ سیبیل اون دستات رو از تو حلقم بکش
بیرون، سوزنا رو یواش فرو کن عوضی( البته اینا رو یواشی تو دلم بعد از اون آخ
لعنتی گفتم ، کی جرات می کنه اینا رو مستقیم به دکتر بگه؟)
یواش یواش طاقتم
بسر امده و فکر کنم دندان پزشک هم از چشمانم فهمیده بود دیگر نمی توانستم به چیزی
فکر کنم دکتر گفت خیلی خوب دهنت رو نبند و با همین سوزنها بیا دم دستگاه تا ازشون
عکس بندازم من در حالیکه انگاری داشتم خفه میشدم رفتم و عکس انداختم دکتر هم با
خوشحالی گفت خیلی خب خوبه امروز برو استراحت کن جلسه بعد بیا دیگه فقط پُرش کنم!
اَه لعنتی ! ( البته
باز تو دلم)
پ . ن :
یک سری فحش های پیاده شده در متن عامداً توسط اینجانب به دلیل رکیک بودن و
چارواداری بودن فحش های آنموقع در دل و ذهنم جایگزین شده اند پس پیشاپیش
از کتمان کردن گوشه ای از حقیقت عذرخواهی می کنم.