FRIENDS

خیلی مطالب هست که باید می گفتم تو این چند وقت و یا اصلا باید گفته بشه اما چون گفته نمیشه پس نیست و چون نیست پس هنوز نمیشه چیزی راجع بهشون گفت اما خب طبعا یه سری مطالب را چون دارم میگم میشه گفت و حرفش رو زد مثل همین یکی ...


کشیش: دوستان و آشنایان ما امروز جمع شده ایم تا پیوند شادی بخش راس و امیلی رو جشن بگیریم ، خب راس بعد از من تکرار کن ، من راس ...

راس: من ، راس

کشیش: تو امیلی را

راس : تو ریچل را......... امیلی.... امیلی!

کشیش ( همزمان با نگاه به امیلی): می تونم ادامه بدم؟

رچیل خطاب به نفر جلویی :  اون گفت ریچل درسته؟ به نظرت الان باید پاشم برم اونجا؟

و همه اینها تقدیم میشود به دوست عزیزی که در یک عصر برفی سرد بهمن ماه به اشتباه از طریق یک اس ام اس من را به بستنی خوری در ان هوا دعوت کرد

پله آخر

لیلی بمون با من

تو آغازی ، تو رویایی

لیلی برای من

مهتابی دریایی آرومی زیبایی ، تو

 

شهر قصه پنج شنبه 13 بهمن ساعت 16


بچه ها مواظب باشید!

عصر روز یک شنبه بود من با یک ترس قدیمی از دندانپزشک اما امان بریده از دردِ دندان رهسپار درمانگاه و یونیت بدهیبت دندانپزشکان شدم . درد دو هفته بود که در گوشه دهانم رخنه کرده و وز وز می کرد اصلا امروز یک لحظه دعا کردم کاشکی دندان مصنوعی داشتم و از شر این یونیت زشت و صدای وحشتناک دستگاه مکش ( ساکشن) دندانپزشکی راحت میشدم . طاق باز و دهان گشاد جلوی دکتر بودم مثل مبارزی از نفس افتاده و تسلیمِ قسمت  که گوشه رینگ گیر کرده و راه خروجی ندارد مدام باید ضربات سهمگین رقیبم را تحمل می کردم . ضرباتی که این بار بوسیله سوزن هایی چنان نوک تیز! در عصب های نازنین دهان و لثه ام فرو می رفت و من ناگزیر فقط باید تحمل می کردم.

توی این مدت چاره ای نبود برای اینکه از درد و این سوزنها فرار کنم باید ذهنم را به جایی دیگه ای هُل میدادم . پس چشمانم را بستم و توی ذهنم تمرکز کردم ... یک ... دو ... سه ... صدای تلویزیون را در سالن کناردست می شنوم دور بود و کم حجم  اما خوب می شنوم صدای فوتباله و پخش مستقیم  بازی پرسپولیس ذوب آهن ، چقدر دوست داشتم الان جلوی تلویزیون لم داده بودم و بازی  در چمن حالا به نظرم زیبای آزادی رو نگاه می کردم که ناگهان دکتر بی معرفت با یکی از سوزنهایش عیش من را بر هم زد و تمرکزم را برهم ریخت و چشمانم از حدقه زد بیرون.

فَک هایم لق لق میکرد و درد گرفته بود از بس باز مانده بودند . احساس می کردم به گِریس کاری احتیاج دارند اما کو گریس ؟ کو امدادگری در این شب سرد سیاه لعنتی؟!

دوباره تمرکز کردم باید فکر می کردم و حواسم پرت میشد پس دوباره چشمانم را بستم و پیش خودم تکرار کردم یک ... دو ... سه... چهار... پنج...! به این فکرمی کنم که چند روز دیگه جشنواره فیلم فجر شروع میشه و من همه هماهنگی های لازم را با محل کارم انجام داده ام که ظهر بزنم بیرون و با دوستان و اقوام برم به این جشن! دو جور حماقت داریم یکی فیلم دیدن در ایام جشنواره است وقتی 99 % فیلمها بعدها اکران میشن و ما بقی هم سی دی و دی وی دی ش بالاخره می رسه به دست آدم و یه جور حماقت شیرین تر هم داریم که اسمش علافیه ولی چرب می چسبه به ذائقه خوره فیلم ها (آخه نه اینکه بعدا قحطی فیلم میاد همچین همه مون هم کار داریم هم عجله) ، کسایی که توی صفها وایسادن و خوش گذشته بهشون میدونن چی میگم ساعتهای زیاد موندن در صف را اول با افاضات زیادی راجبه فلان کارگردان و بازیگر پر می کردیم بعد که همه حرفها تموم میشد و همه روزنامه ها و مجله های آورده شده  از فرط فشار دادن و لوله شدن داغون میشد نوبت چَرت و پَرت گویی و دلقک بازی و لودگی و حتی متلک پرانی به دختران و پسران رهگذر در خیابان میشد ، گاه پیش میومد که شخص حق به جانبی برای دست انداختن ما می پرسید داداش صفِ چیه ؟ اون وقت بود که انواع متلک ها و لیچارها بارِ اون میشد و طرف بدل سختی میخورد و ناک دان شده از انجا رد میشد اما ما می ماندیم و حسرت سوال بعدی رهگذر غافل دیگری .

دهه شصت که ما بچه بودیم و چیزی یادم نمی اد ولی از جشنواره های دهه هفتاد چون نوجوان بودم و حق زیاده روی در  یک سری کارها رو  به دلیل سخت گیری های والدین عزیز نداشتم فقط حسرت می خوردم و دید زدن با عشق تیزرهای یک یا چند دقیقه ای جشنواره شده بود همه ارزوی من . اما در دهه هشتاد با دانشجو شدن و استقلال نسبی از خانواده این میل سرکش رها شد و شد سالها صف ایستادن در بهمن ماه . سالهای اخر هم که به مدد دوست و آشناهایی که پیدا کرده بودم تونسته بودم بلیط بگیرم یا رزرو اینترنتی کنم. ... آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ ...

پدر سوخته یواش ، بابا دهنم رو سرویس کردی ، من که مث بَره تو دستاتم چرا اینقدر سوزن می زنی به این دندون های صاب مُردهِ مَن، بابا منم آدمم مردک سَگ سیبیل اون دستات رو از تو حلقم بکش بیرون، سوزنا رو یواش فرو کن عوضی( البته اینا رو یواشی تو دلم بعد از اون آخ لعنتی گفتم ، کی جرات می کنه اینا رو مستقیم به دکتر بگه؟)

یواش یواش طاقتم بسر امده و فکر کنم دندان پزشک هم از چشمانم فهمیده بود دیگر نمی توانستم به چیزی فکر کنم دکتر گفت خیلی خوب دهنت رو نبند و با همین سوزنها بیا دم دستگاه تا ازشون عکس بندازم من در حالیکه انگاری داشتم خفه میشدم رفتم و عکس انداختم دکتر هم با خوشحالی گفت خیلی خب خوبه امروز برو استراحت کن جلسه بعد بیا دیگه فقط پُرش کنم!

اَه لعنتی ! ( البته باز تو دلم)

پ . ن : یک سری فحش های پیاده شده در متن عامداً توسط اینجانب به دلیل رکیک بودن و چارواداری بودن فحش های آنموقع در دل و ذهنم جایگزین شده اند پس پیشاپیش از کتمان کردن گوشه ای از حقیقت عذرخواهی می کنم.

دختر زیبا

چند صبحِ روزِ بعد از برف بود که ساعت 6 آفتاب نزده از خونه زدم بیرون ، با چشمان نیمه بازِ خواب راه رو با کفش های کِلاکسی که تازه خریده بودم ( و هنوز از داشتنشان مثل بچه ها ذوق زده ام) طی می کردم و با لگد کردن چند تکه از برف های هنوز مانده از ان برف ریزان زیر پایم خِرِچ خوروچی دلنشین داشتم  . سوار اتوبوس های تندور شدم . عاشق این اتوبوسها هستم از همه نظر ( از همه نظر : رنگ و سرعت و گردن کلفتی و هیکل یغرشون) ؛ ته  تنگ اتوبوس لم دادم و از بخاری پر نفس خودرو داشتم گرما بیرون می کشیدم، در بهترین نقطه بهترین ماشین اون ساعت روی کره زمین بودم که چشمانم با چشمان دختری گره خورد . اول نگاه از من بود و بعد او، سرش رو سریع چرخاند و از پنجره بیرون رو نگاه کرد، خیلی عجیب بود چشمانم همانطور ثابت بر صورتش قفل شده بود . واه که چقدر زیبا بود . کمی آرایش و سایه سیاه زیر آنها و کمی هم پر رنگی بیش از حد مشکی مژگانش جلب توجه میکرد، اما مهمترین زیبایش متعلق به چشمان درشتش بود . مختصری رژ لب سرخابی بر لبانش بود . از لای روسری معمولی مشکی رنگش گوشواره های مروارید نشانش به همراه موهای سیاهش پیدا بود، بعد از چند لحظه فهمیدم که دختر آدامسی هم در دهان دارد که به آرامی در حال جویدن ان است. انگشتانش باریک و کشیده بودند . رنگ سیاه ناخن ها کاملا پیدا بود و یک دستبند قهوه ای شکل هم بر دست راستش بود . خوب که دقت کردم اثری از انگشتر نامزدی یا ازدواج بر دستانش ندیدم خوشحال بودم شادتر هم شدم همین باعث شد که بیشتر دقت کنم ، می توانم بگویم در آن ساعت روز ضمن اینکه این سوال برایم پیش امد که این دختر اینجا چه می کند اما خوشحال بودم که موجودی چنین زیبا درست روبرویم نشسته ، در همان لحظه و در رویاهای همان لحظه ام شروع به گپ زدن با او کردم و در ذهنم گفتم که فقط می خواهم با شما حرف بزنم و مثلا بدونم که الان این موقع صبح کجا تشریف می برید یا دقیقا کارتون چیه خانم؟ شما همیشه این موقع روز با اتوبوس بیرون میرید و مسیر همیشگی تون همینه ؟ و اگه آره پس چرا تا حالا من تو اتوبوس های این خط شما را ندیدم؟ اه بلندی کشیدم و از خیال بافی دست کشیدم  و حواسم رو جمع کردم که مبادا ایستگاه رو رد نکنم . ولی نشد.

رودربایستی رو بیشتر کنار گذاشتم و مستقیم خط نگاهش رو دنبال کردم تا اینکه دوباره در چشمانم خیره شد . فکر کنم تازه فهمیده بود که من مدتهاست به او خیره شده ام. کمی خودش را جمع کرد، کیف طلایی رنگش را که با یک نوار قهوه ای رنگ پوشانده شده بودمحکم روی هر دوپایش بغل کرد و از طرز سریعتر جویدن ادامسش فهمیدم که  کمی عصبی شده ، شاید پیش خودش دعا میکرد که زودتر به ایستگاهش برسد و از اتوبوس خارج شود و از شر این نگاه هیض خلاص شود اما در این سو من خدا خدا می کردم که در همان ایستگاه خودم ( شیخ بهایی ) پیاده شود تا کمی بیشتر همراهیش کنم. با اینکه اتوبوس هر ایستگاه شلوغ تر میشد و تماشای چنین صورت زیبایی سخت تر میشد ولی از نگاه کردن بهش دست برنداشتم . بالاخر به ایستگاه رسیدم و باید پیاده میشدم و من افسوس می خوردم که واقعا چه زود دیر می شود! با هر زحمتی خودم را از لابه لای جمعیت هل دادم تا به درب خروجی رسیدم و در همین حال هم همچنان یک چشمم دنبال ردِ نگاهِ وی بود ، فکر کنم که انگار خیالش راحت شده بود که پسرِمزاحم دارد می رود. از اتوبوس خارج شدم ، تصمیم گرفتم که برای آخرین بار این همنشین زیبا ولی دور را ببینم و بروم پس با طمانینه و آهستگی از کنار قسمت بانوان گذشتم و تصمیم گرفتم که با نگاهم خداحافظی باشکوهی انجام دهم   اما فهمید و دستانش را بر روی صورتش گرفت تا من دیگر چهرهِ پُر کشش او را نبینم که تازه متوجه شدم بر روی دست راستش یک خال نخودی قهوه ای رنگ هم هست که از دور پیدا نبود.

درد اگاهی

جوانی در دنیای غول‌آسای کلان‌شهری خوابش نمی‌برد پس تصمیم می‌گیرد که به دکتر مراجعه کند، دکتر توصیه‌ای به او می‌کند: «خود‌بی‌خوابی بیماری نیست، نشونه‌ی یک بیماری وخیم‌تره، بفهم که مشکل اصلی کجاست. به صدای بدنت گوش کن اگر می‌خواهی رنج واقعی رو ببینی سه‌شنبه شب در مراسم عشای ربانی شرکت کن‌، تومور مغزی‌ها رو ببین‌...»

میگل داناموتو ‌در جایی از کتاب گران‌مایه‌اش‌ درد جاودانگی می‌گوید‌: «جهان برای آگاهی‌ست و همه‌ی دست‌و‌پا‌زدن‌های دردناک و غم‌انگیز بشر در راه نجات خویش، این تمنای جاودانه‌ی جاودانگی که کانت را به آن جهش جاودانه برانگیخت، همه‌ی این‌ها تلاش و تقلایی برای کسب آگاهی‌ست. اگر آگاهی چنان‌چه بعضی نامتفکران ناانسان تصور می‌کنند، چیزی بیش‌تر از درخشش‌ اخگری در میان‌ دو ابدیت ظلمانی نباشد‌، هستی بسی حقیر و مبتذل خواهد بود.»
آگاهی ضرباهنگ ‌کتاب است. قهرمان رمان چاک پالانیک با استفاده از کشف حقیقت به مرحله‌ی حیرت و جنون‌آسایی می‌رسد (‌لوله‌ی تفنگ به ته گلویم فشار می‌آورد.) تایلر می‌گوید‌: «ما واقعا نمی‌میریم‌. آگاهی به مانند یک نهال نورس در وجود مرد پا می‌گذارد‌؛ همانند لحظه‌ی پیدایش یک نطفه در رحم مادر تا به‌دنیا آمدنش و بعد ‌بزرگ‌شدنش رشد می‌کند و او را از یک فرد بی‌تاثیر به مردی مسوول و پرکار تبدیل می‌کند (‌در فصول پایانی رهبر یک گروه بزرگ از میمون‌هاست!)‌.» هسته‌ی اصلی ‌کتاب آگاهی‌ست که داناموتو در کتابش نقل کرده و فقدان آن‌را حتی باعث حقیر شدن جهان می‌داند اما برای رسیدن به این‌چنین حقیقتی احتیاج به رشد تکوینی‌ و نیاز مبرم به پله‌پله گام برداشتن در جهت تعالی شدن است.‌
سطور بالا چکیده‌ و فحوای مطلبی‌ست که می‌توان برای‌ مراحل تکامل شخص بی‌نام دنیای رمان گفت‌. او برای تکامل خود و‌ مرد‌شدنش‌ هزینه‌ی سنگینی می‌پردازد و راه بسیار سختی را می‌پیماید. اینکه ‌چه‌طور توانست از یک فرد جاهل که فکر و ذکرش تنها خرید و خوراک و مصرف گرایی صِرف است تبدیل به انسانی مولد و خالق یک نیروی خلاقه‌ای بس عظیم شود به همان آگاهی مربوط است به رنجی‌ست که تحمل کرد‌، دکتر در ابتدا به او تنها مکان رنج‌کشیدن معدودی انسان را نشان می‌دهد ولی او از یک انجمن ریاضت‌کشی که تنها می‌توانند برای مشکلات‌شان گریه کنند به واسطه‌ی کمک‌های خواسته و ناخواسته‌ی یک زن به رنج عظیمی پی برد که انسان نوع بشر تحمل می‌کند‌؛ خود ویران‌گری از آنجا و با دیدن زن آغاز شد و انسانی با ساختار ذهنی نو بر پاشد‌.
شاید لازم باشد برای تغییر دیدگاه ‌بشر دوپا‌ نسبت به این مصرف‌زدگی خودمان و جامعه‌مان گاه چنان ایده‌های مخاطره‌آمیزی داشته باشیم که ساختمانی را ‌منفجر کنیم‌! چربی بی‌مصرف ‌انسان را به خوردش دهیم و اصلا به مانند باشگاه مشت‌زنی آن‌چنان بر سر و صورت هم بزنیم که چهره‌های‌مان قابل تشخیص نباشد و بعد به کمک نیروی عشق (‌مارلا) و ایمان بتوانیم به آن ریسمان نجات وعده داده شده دست پیدا کنیم.
ایده‌ی تو‌در‌‌توی روایت رمان باشگاه مشت‌زنی به گسترش موضوع و ایجاد فضایی برای بسط داستان بزرگ آگاهی کمک شایانی می‌کند اما این مشکل را در پایان به‌وجود می‌آورد که گویی شما باید معمایی را حل کنید و وقتی معما را بعد از خوانش مجدد کتاب حل کنید دیگر کتاب آن رنگ و بوی خوبش را در پس این جواب‌گیری کم رنگ می‌کند. در واقع پیرنگی‌ست پررنگ برای داستانی این‌چنین خطیر و شالوده‌شکن، پس مهم است که گول ظاهر معمایی کتاب را نخوریم این‌که ما بفهمیم تایلر چه جای‌گاهی در مثلث زیبای شکل گرفته (‌راوی- تابلر- مارلا) دارد مهم است اما مهم‌تر این است که با گشایشش سرد نشویم و سعی کنیم نگاه‌مان به کتاب فراتر از حل یک جدول ساده متقاطع باشد!
نکته‌ی آخر اینکه برای حلاجی پایان داستان لازم است به این موضوع اشاره کنیم که چاک پالانیک با رمان پست مدرنش به‌طور غیر مستقیم ما را به اشارات مذهبی در ادیان آسمانی ارجاع می‌دهد خواب غفلتی که مدت‌ها طول می‌کشد ‌(‌ظهور شخصیتی هم‌چون تایلر در موقع بی‌خوابی ظاهری راوی) و بعد از آن به‌هوش‌‌آمدن او گویی مانند داستان خواب اصحاب کهف است که از شر حاکم ستمگر زمانه‌شان به کوه پناه آوردند و به خواب رفتند و بعد از بیداری آن‌چنان دنیا برای‌شان واژگونه شد که نتوانستند از پس حقایق آن دوره بربیایند پس از خدا مرگ دوباره‌شان را خواستند! حالا شاید درک بهتری از پایان کتاب داشته باشید.

The Homecoming

عادت دارم شبها هدفون میذارم تو گوشم و می خوابم چند سالی هست که مبتلا به این بلا شده ام . گاهی خوبه گاهی هم بد، اگه روزی روزگاری بخوام برم مسافرت خونه اقوام  شب که موقع خوابیدن میشه باید هدفون توی گوشم باشه و الا خوابم نمی بره یا اینکه اینقدر بیدار بمونم تا پلکام سنگین بشن و خواب به چشم هام بیاد. وقتی این مدلی می شم دوستان و بالخصوص فامیل یه طوری نگاه می کنند که نگو و نپرس . مثلا قیافه شون میشه مثل اینها که پیش خودشون فکر می کنند پسره پاک عقلش رو از دست داده یا انگاری معتاد شده پ چرا نمی خوابه ؟ ! شایدم معتاد شدم و خودم خبر ندارم . به هر حال مشکل از چی بود و من به این اهنگ گوش کردن شبانه روی اوردم یادم نیست ولی با اینکه الان گاهگاهی صدای سوت رو توی گوشم احساس می کنم اما اون رو حاضر نیستم ترک کنم.

دیشبم یکی از اون شبا بود. هدفون توی گوشم بود و خوابم برده بود. نمیدونم و نفهمیدم نصف شب چرا از خواب بلند شدم اما وقتی بلند شدم این اهنگ THE HOMECIMING تو گوشم بود بعد مثل اسپریه ای که باعث میشه راه بینی تا مغر باز میشه عمل کرد یهویی راهی به ذهنم باز شد و خاطراتی برام زنده شد که سالها از اتفاق افتادنش میگذره و سالها میشد بهش فکر نکرده بودم  .

یادم افتاد که وقتی توی دروازه های مینی فوتبال ( فوتسال) در جام فجر مدارس وایمیسادم چه هیجان و اضطرابی داشتم، یا اینکه اسم خیلی از بچه های کلاس پنجم  تو ذهنم وول خورد یا امتحانات نهایی رو توی مدرسه سوم شعبان فلکه دوم تختی تهران رفتیم دادیم و اسم ناظم شون هم اقای ریاحی بود! یادم اومد که وقتی برمی گشتیم روی ریل های مترو با سنگها بازی می کردیم و پارک ابریشم پشت ریل اهن شده بود محل برو بیا و فوتبال بازی و از اون باحال تر آب بازی با شیرهای آب پارک . اینها رو سالها بهش فکر نکرده بودم ولی وفتی یادم اومد که به این اهنگ لعنتی داشتم گوش میدادم بعد یادم اومد چه آرزویی هایی داشتم. به نظر من ادمیزاد هر سال به طبع سن و عقلش ممکنه یه ارزوهایی داشته باشه  منم  وقتی  کلاس اول راهنمایی  بودم  یکی از ارزوهام این بود که برم روی تپه های بالای روستای پدری و چهل شب تمام مثل این معتکف ها بمونم و قرآن بخونم تا خدا گناهم رو ببخشه و پاک پاک بشم. خداییش تو رختخواب کلی به این چیزها خندیدم ( اخه اون موقع تو مدرسه مون همش از این مراسم ها بود و من هم تو موود عبدالباسط بودم!) بعد بلند شدم و هدفون رو از گوشم دراوردم و رفتم دم یخچال و یه لیوان اب خنکی که سرد بود رو با حرارت خوردم و دیدم که سرمای بعد از برف دیروز به خونه هم رسیده ، پیش خودم گفتم حتما از سرماس که بیدار شدم و این چیزها به ذهنم رسیده ،  یه پتوی دیگه از لای رختخوابها کشیدم بیرون و هدفون رو دوباره تو گوشم گذاشتم  و دو پتوئه خوابیدم.

پ . ن: این لینک اهنگ هم برای اونایی که دوست دارن شبا تو عالم خواب برن مسافرت

Lake Of Tears - The Homecoming