یادآوری رویا

وقتی این را دیدم وقتی یادم افتاد که هنوز پدر نشده ام وقتی یادم افتاد که خیلی موقعیت ها هست که با دخترم نگذرانده ام سالهای زیبایی که قرار بوده باشد و حالا وجود خارجی ندارد اتفاقات و لحظاتی دلهره آوری که قرار بوده نگران دخترم باشم و نیستم سخت گیری هایی که قرار بوده در حقش انجام بدهم و انجام نداده ام و کم محلی هایش به من و لَوَندی کردنش برای پسران و غیرتی کردن من طوری که در اتاقش حبسش کنم کیکی که می خواستم برای روز تولدش بخرم امضایی که زیر برگه اجازه والدین برای رفتن به اردوهای تابستانی مدارس می خواستم بزنم اجازه خواستن برای مسافرت رفتن با دوستانش زنگ خوردن گوشی اش و یواشکی حرفی زدن هایش و ... خیلی از این اتفاقات قرار بوده بیفتد و اما نشده یادم رفته بود فراموش کرده بودم اما این آقا و خانواده اش چقدر زندگی خودساخته اکنون من را تلخ می کنند حال من را خراب می کنند و رویاهای خاک گرفته ام را دوباره به من یادآوری می کنند .





