اولین لحظه آرامش


یک نمایی هست در فیلم " درباره الی " که اتفاقا خیلی هم عادی است ولی من از بس درگیر قصه پشت عکس ثبت شده اش در ذهنم شده ام  به اینجا که می رسم کمی صبر می کنم فکرم به هزار شاخه سر می کشد به جاهایی می رود که تا حالا کمتر تصویرشان برایم روشن شده همیشه در هر فیلمی که می بینم از این لحظه ها هست پلان هایی که اینقدر ساده و معمولی هستند که نه وجه نمادینی را مشخص می کنند و نه بار معنایی خاصی دارند اما در جهان پیچیده ذهن ام ( یکی بهم گفته که علائم وجود یه ادم دو شخصیتی را به صورت پنهان شده ای دارم  ) قصه خودشان را روایت می کنند و اتفاقا اصلا منتظر نور خاصی در گوشه تصویر یا جمله محشری از زبان بازیگران فیلم نمی مانند بیشترین حمله شان به تصورات مالیخولیایی است که با زندگی ام درگیر هستند و مثل مته مدام بر دیواره جمجمه ام فشار می اورند تا در نهایت پیروز می شوند و برای همیشه تاریخ خودشان را ضمیمه آن قاب فیلم می کنند.
این عکس و تصویر درباره الی من را یاد قصه های نگفته می اندازد یاد رویاهایم که فکر می کنم شیرین شده اما لَختی دیگر تبدیل به کابوس می شوند من اسم این عکس ثبت شده در تصوراتم را گذاشته ام  " خیال خوش "  احمد و رفقایش آرش را پیدا کرده اند و پدر هم همراه ترس های تمام شده اش او را به کنار بخاری داخل اتاق می برد حالا آن جمع  لحظه ای می خواهند استراحت کنند و به خیال خودشان از تراژدیِ خلاص شده و اتفاق نیفتاده راحت شوند اما این فقط لحظه ای بیشتر نیست تا وقتی که مروارید دختر سپبده به خاله نازی می گوید که الی هم در آب بوده و باز استرس و اضطراب به گروه تزریق می شود آنها فقط کمتر از ثانیه ای راحت بودند و فقط در یک فاصله کوتاه جهان ذهنی شان آرامش داشت و می توانستند روی شن های ساحل دراز بکشند و به چیزهای خوب فکر کنند اما به محض روشن شدن واقعیت مجبور شدند که دوباره بدوند و دل به دریا بزنند.



امروز صبح در حین حرف های زدن هایش  یاد گانتر افتادم دیگر نفهمیدم چی می گفت اما باعث شد از آن لحظه تا ظهر و لحظه رسیدن به خانه احساس گانتر بودن و گانتر بینی در من بزند بالا . خدا اون آقاهه رو همزمان لعنت و حفظش کند . 

صلوات


امروز وقتی پیرمردِ تو اتوبوس به یکباره درخواست صلواتش را بلند فریاد زد و این درخواست بلند را سه مرتبه با فریاد و نیات مختلف تکرار کرد یاد خیلی چیزها افتادم اول به این فکر کردم که چقدر از این پیرمردهای دوست داشتنی کم شده اند بعد با خودم فکر کردم که یحتمل تا الان خیلی هاشان مرده اند و بی تردید نسل این پیرمردان " صلوات - فرست" هم در حال انقراض است پس آن صلوات های درخواستی را با فاتحه های خودخواسته نثار روحشان کردم  بعد از این یاد دوباره یاد آن قدیم تر ها افتادم که سعی می کردم بعد از مدرسه طوری خودم را به ایستگاه اتوبوس برسانم که جزو نفرات اول باشم و در آن اتوبوس های  بنزی شکل قدیمی می نشستم انتخابم بی برو و برگرد کنار پنجره و ردیف های میانی  بود پنجره هایی که می دانستم کثیف است و گرد و غبار شهر بر رویش انباشته شده خوب یادم است همه چیز کنار این پنجره ها پیدا می شد حتی عن دماغ یک آدم نسبتا محترم  اما باز مکان دنجی بود برای تکیه دادن سرم به شیشه هایش و  وای از آن خواب های طلایی که در بین ایستگاهها می دیدم و چرتی که درست بعد از ترمز ماشین و تولید آن صدای شیرین پاره می شد و درست بعد از صدا زدن نام ایستگاه مربوطه توسط آقای راننده دوباره شروع می شد