اولین لحظه آرامش



امروز صبح در حین حرف های زدن هایش یاد گانتر افتادم دیگر نفهمیدم چی می گفت اما باعث شد از آن لحظه تا ظهر و لحظه رسیدن به خانه احساس گانتر بودن و گانتر بینی در من بزند بالا . خدا اون آقاهه رو همزمان لعنت و حفظش کند .

امروز وقتی پیرمردِ تو اتوبوس به یکباره درخواست صلواتش را بلند فریاد زد و این درخواست بلند را سه مرتبه با فریاد و نیات مختلف تکرار کرد یاد خیلی چیزها افتادم اول به این فکر کردم که چقدر از این پیرمردهای دوست داشتنی کم شده اند بعد با خودم فکر کردم که یحتمل تا الان خیلی هاشان مرده اند و بی تردید نسل این پیرمردان " صلوات - فرست" هم در حال انقراض است پس آن صلوات های درخواستی را با فاتحه های خودخواسته نثار روحشان کردم بعد از این یاد دوباره یاد آن قدیم تر ها افتادم که سعی می کردم بعد از مدرسه طوری خودم را به ایستگاه اتوبوس برسانم که جزو نفرات اول باشم و در آن اتوبوس های بنزی شکل قدیمی می نشستم انتخابم بی برو و برگرد کنار پنجره و ردیف های میانی بود پنجره هایی که می دانستم کثیف است و گرد و غبار شهر بر رویش انباشته شده خوب یادم است همه چیز کنار این پنجره ها پیدا می شد حتی عن دماغ یک آدم نسبتا محترم اما باز مکان دنجی بود برای تکیه دادن سرم به شیشه هایش و وای از آن خواب های طلایی که در بین ایستگاهها می دیدم و چرتی که درست بعد از ترمز ماشین و تولید آن صدای شیرین پاره می شد و درست بعد از صدا زدن نام ایستگاه مربوطه توسط آقای راننده دوباره شروع می شد