Farhampton

- ببخشید فقط یه سوال دارم ازتون؟

- چرا نمیخوای با ویکتوریا ازدواج کنی ؟

-  خیلی خوب باشه ببین اون یه "ووندربوره"  اوه ببخشید" ووندربور" به آلمانی یعنی فوق العاده.

- خب؟

- ببین تو آلمانی یه کلمه هست به اسم "Lebenslangerschicksalsschatz" و نزدیکترین ترجمه اش میشه " گنجینه سرنوشت" و البته که ویکتوریا فوق العاده است اما Lebenslangerschicksalsschatz من نیست. اون "Benaheleidenschaftsgegenstand"  منه. می دونی یعنی چی اون وقت؟

- نه

یعنی اینکه "تقریبا" همه چیزیه که میخوای اما کاملا نه. ویکتوریا برای من اینه.

- اخه تو از کجا می دونی ویکتوریا " Lebenslangerschicksalsschatz"  نیست؟ شاید بعد چند سال بفهمی که داره Lebenslangerschicksalsschatz تر میشه ؟

- اوه نه نه نه نه . ببین Lebenslangerschicksalsschatz چیزی نیست که ایجاد شدنش زمان ببره ، چیزیه که در یک لحظه بوجود میاد. از درونت عبور می کنه. مثل آب رودخانه ای بعد از طوفان. در یک آن تو رو پر و خالی می کنه. درون بدن حسش می کنی  توی دستات توی قلبت توی دلت توی پوستت حتی توی آلتت. تا حالا همچین حسی نسبت به کسی داشتی ؟

- آره فکر کنم.

- اگه باید فکر کنی پس هنوز حسش نکردی .

- و مطمئنی که یه روز پیداش می کنی ؟

- البته بالاخره همه پیدا می کنن فقط نمی دونی کِی و کجا.


The funeral.mp3


بدن داغ است و فشار پایین ... پایین تر از هر وسیله ای  که به آن امید بست ... مخرب تر از همه تجربه های روزگار ...ساعت های سر درد توام با بوی خورشت بی مزه ...ناله کردن را شروع کرده ام... توی گوشم می پیچید که هر کس ناله کند حاج منصور غرضی است ..  حالت تهوع ... درد بدن... درد بدن... درد ... احساس خمیازه کش دار ... تب تند بهار یا بدن داغ دیده از تفاوت سرما و گرما ... سرماخوردگی به پهنای بینی ... آبی به بی نمکی دماغ ... سکوتی حزن انگیزتر در دل ... جیرجیر دکمه های کیبورد لب تاپ ... لب تاپ یا لپ تاپ ... شایدم  لب تاب ... تاب تاب عباسی ... برایم مسجل است که دوست دارم هم اکنون شب باشد که بخوابم قبل از اینکه بمیرم

 هذیان هایم که تمام شد  کوک ساز ته مانده ذهنم  را بر این اساس تنظیم می کنم:

  "هان ای دل عبرت بین" را به انگلیسی ترجمه می کنم و می گذارم  زیر این موسیقی و چشم می دوزم به دریای بیکران پشت چشمهای بیمارم

Christophe Rezai - The End