گرگ سلطان برف

خواب دیدم شبی تاریک و سرد در میان سوز وگذاز و وزوز بادهای یخ شکن توی یک صحرای تاریک و سیاه ، زمانی که حتی ستاره ها هم با لایه ای از ابر از ما رو گرفته بودند من و شما ( حسین جوانی) تک و تنها  در بیابان خدا ول می چرخیدیم . خوب که سر برگردوندیم دیدیم جاده ای در نزدیکی ما هست آخه می شد از اون دور دورها صدای تریلرو ماشین ها رو که در لابلای کوهها با بادها می پیچیدند شنید ، قدم زنان و پر هیجان و پر امید به سمت صدا رفتیم ، ترسی در دل شما بود که نگو و نپرس ظاهرا از نرسیدن به جایی یا مکانی ناراحت بودی و میگفتی اگر دیر بشه من نرسم بهروز چه کنیم ؟ توی این برهوت  من ِغریب چه کنم ؟ بهت دلداری دادم  وامیدوار نگه ات داشتم برات آواز خوندم خوب یادم نیست چی بود و چی خوندم ولی با صدای نخراشیده و نتراشیده می خوندم تو هم که از سرما تو خودت کِز کرده بودی می خندیدی و بالا پایین می پریدی تا سرما تو وجودت نره ...

 رسیدیم به لب خط اما دریغ از جنبنده ای که اونجا باشه ، ولی اگر خوب به صدای باد گوش میدادی صدای زوزه گرگها رو می شنیدی ، آخه میدونی چیه حسین جون ، یکی میگفت که گرگها سلطان برف هستن، حالا توی اون برف گرگها رو چه میکردیم ، رفتیم توی کامیون و خوابمون برد بلند که شدم یهو دیدم یه گرگ پوزه اش رو چسبونده به شیشه ماشین  یواشکی سقلمه ای بهت زدم و گفتم حسین پاشو حسین پاشو دیگه ، تو هم پلک چشمات رو یواش یواش باز کردی وقتی دیدی چشمهای اون موجود وحشی چطور تو چشمات خیره شده ترسیدی ؛خیلی هم ترسیدی به من نگاه کردی ولی من هم مثل تو طاقت نداشتم اون نگاههای پر معنای گرگ رو نگاه کنم با صدای بلند داد زدم استارت بزن لعنتی ولی هر چی صدام بلندتر میشد انگار تو صدام رو نمی شنیدی

یهو از خواب بلند شدم دیدم ما هنوز وسط بیابونیم و تو هم داری بالا پایین می پری و شستت رو به علامت اینکه ماشین ها برامون نگه دارن داری تکون میدی ، باورم نمیشد تو اون چند لحظه به چنان خواب سنگینی رفته باشم اونم توی اون سرما و تازه  سرپا ! بعد بهم اشاره کردی گفتی میدونی توی امریکا اگر شستشون رو تکون بدن یعنی چی و اگر نشون دادن و با دست اشاره کنن معنیش چی میشه ، من بهت خندیدم ، اینجاش رو که می خوام بگم خوب یادمه ، یهو نمیدونم چطور و از کجا دو تا خانم و یه آقا اومدن بغل ما وایسادن ، با چشمهات بهم اشاره کردی که اینا تو بیابون از کجا اومدن و از تعجب شاخ در اورده بودی ولی وضع منم بهتر از تو نبود ، یک دقیقه بیشتر طول نکشید که ناگهان یک ماشین مرسدس بنز شیش در اومد و جلوشون ترمز زد و اونا رو هم سوار شدن ، بعد من گفتم حسین بجنب داره میره داره میره فریاد زدیم فریاد زدیم اما بنز شش در برای ما توقف نکرد و با نهایت سرعت به سمت انتهای کویر رفت تا تبدیل شد به نقطه ، ما هم نفس نفس زنان هر چی بیشتر داد میزدیم انگار صدایی از ما بیرون نمی اومد و فایده ای نداشت...

یهو از خواب بلند شدم عرق همه سر و صورتم رو پوشانده بود دست هام یخِ یخ شده بود پا شدم از لای میله ها هوا رو نگاه کردم دیدم تازه دو نصفه شبه انگاری ، تو توی بغلم با لباس و شال و کلاه خوابت برده بود. از سرما توی همدیگه خزیده بودیم . بیدارت کردم ولی با اکراه صدام رو پس زدی و گفتی ولم کن . گفتم پاشو الان یه خواب وحشتناک دیدم پاشو تا بیدارم برات تعریفش کنم ، گفتی اه ه ه ه ه ه ه ، کم از دستت کشیدم امروز حالا نصف شب هم ولم نمیکنی ، همین تو امروز باعث شدی که گیر بیفتیم حالا هم تو بازداشتگاه منتظر حکممونیم، چیه ؟ چه مرگته ؟ گفتم خوبه خوبه حالا فکر کردی کی هستی ؟ همین شما نبودی که موقع رنگ کردن نرده ها واسه شیرین زبونی و پاچه خواری رفتی به تیمسار ماجرا رو گفتی ، همه ماجرا رو ، بیچاره سرهنگ که زیر اون همه فشار و شکنجه طاقت اورده بود ولی تو به خاطر پاچه خواری رفتی همه رو لو دادی ، حالا چی شد؟ ها؟ سرهنگ و ما  رو میزارن گوشه دیوار و تیربارون می کنن بعد به ریشمون می خندن . با عصبانیت گفتی نخیر اصلا اینطور ها هم که میگی نیست من کسی رو لو ندادم تیمسار خودش ماجرای سروان رو فهمیده بود و همه رو داشت برام تعریف می کرد . گفتم پس واسه چی رفتی پیش تیمسار؟ گفتی رفتم بگم این سیستم فاضلاب پادگان همه جا رو به گند می کشه که من علاوه بر مترجمی ، مهندس هم هستم و بلدم باید دم غروبها چه کنیم تا همه راحت بشن ، گفتم : هه هه هه چه راحت شدنی اونم پیف پیف

بعد واست از خوابم گفتم ، گفتم که تو بیابون بنز دیدم و دو خانم ! گفتم که سرپا خوابم برد و خواب گرگ دیدم که نشسته رو کامیونمون ! تو هاج واج داشتی نگاهم میکردی بعد که همه رو تعریف کردم گفتی مال غذای امشبه زیاد خوردی اینطوری شدی خواب دیدی و توی خوابت هم خوابیدی و خواب دیدی یعنی چی ؟ گفتی بگیر بخواب که سحر معلوم نیست چه بلایی سرمون میارن ؟ انقدرم به من سقلمه نزن اگر هم خوابت میاد و می خوای خواب ببینی خواهشا خواب " پیتزا مخلوط " ببین این شام مونده رو دلم . هم چی هوس کردم که نگو . تو بعد گرفتی تو خودت روی زمین بتونی بازداشتگاه خوابیدی و من رو با خوابهام تنها گذاشتی

فردا صبح زود ما رو با یه پیکان قراضه زبار دررفته از پادگان خارج کردن ، یه افسر به همراه راننده جلو نشسته بود و ما هم دستبند به دست عقب بودیم اونا داشتن از حمله مو شکی و خلیج فارس میگفتن و تو در حال چرت زدن و من هم در حال فکر کردن به اون گرگی که شب دیده بودم و با خودم زمزمه می کردم " گرگ سلطان برف"

شلوغی خلوت

گاهی اوقات زمانی که فرصتی برای فکر کردن پیش می آید ( نه فکر در مورد زندگی روزمره مثل خرید مایحتاج خانه و پرداخت قسط ها و وام ها و هزار فکر دیگر) مث همین دو سه روزی که همه چی تعطیله ، ناخوداگاه میرم تو فکر گذشته ها نه اینکه بخوام هی یاد ایام از دست رفته رو بکنم و قغان سر کنم که ای داد و ای بیداد چرا چنین است و چنان نیست ولی بذارید...

نمونه اش همین امروز ...

صبح اول وقت با عمو مجید و پسرعموهام تصمیم گرفتیم بریم کارگاه پدر در شهرک صنعتی تا هم بازدیدی کرده باشیم هم عموم اقلام و اجناس مورد نظرش رو خریداری کنه ، چون روز تعطیل بود تقریبا همه چی و همه جا بسته بود ،ولی  ما تونستیم از تک و توک جاهایی که توی شهرک صنعتی چهاردانگه باز بودن خرید کنیم بعد از اون هم رفتیم کارگاه پیش پدر و پسرخاله های نازنین . بین راه که داشتیم میرفتیم با سر به مهدی پسرعموم اشاره کردم که ببین مهدی اینجا یه سری از سکانس های وضعیت سفید فیلمبرداری شده و اگه بریم داخل روستای پلایین مدرسه رو هم بهت نشون میدم... همین که اینها رو گفتم یاد قدیم و ترافیک سبُک دهه هفتاد افتادم ؛آوار و حسرت سریال وضعیت سفید کم بود غم وغصه خلوتی خیابونهای اون موقع هم روی دلم نشست . بعد به این فکر کردم درسته میگن انسان باید در اجتماع رشد کنه و خلوتی و تنهایی زیادش هم خوب نیست ولی بخدا این شلوغیها هم دیگه ادم رو کلافه می کنه ، شلوغی هم باشه باید خلوتش باشه ، باید طوری باشه که مثلا ادم بفهمه یه کلاغ داره بالای درخت قارقار می کنه ، عباس اقا بقال محل داره زباله های مغازه رو تو جوب  آب میریزه و سعید موتوری هم داره کِرکِره مغازه اش رو میده بالا و تو (من) از صدای کرکره لذت ببری ! ، اما الان وقتی می خوای همزمان به اینا گوش بدی تندی یه ماشین از جلوت ویراژ میده و سرت رو میبره و اگه اینکار رو هم نکنه بوق ماشین عقبی که میخواد از اون سبقت بگیره کلافه ات می کنه و بنابراین صدای همزمانی این کارها رو نمی تونی گوش کنی و شاید هم صدای زندگی رو این روزها خوب دیگه نمیشه گوش کرد.

پ . ن : عکس متعلق به امیرترابی پسرخاله محترم است در کنار لوگوها و متعلقات مربوط به سی امین جشنواره فیلم فجر که در کارگاه ساخته میشد

 


علی جکسون

لطفا این مطلب را قبل از فراموشی بخوانید

قصه علی جکی اینطور بود که :

ادامه نوشته