نفوذی (2)
هوا داغ ِپر حرارت بود نه از آن داغ ها که تَن را مستاصل بکند و روی اعصاب رژه برود از داغی اش می شد لذت برد در یک کلام انرژی بود که به صورت می خورد نور پر رنگ خورشید روی همه تنهِ درخت های سرسبز شده می تابید و چنان در آفتاب لذید برای اشعه پر حرارت طنازی می کردند که آدم را به وضوح دچار رخوتی پرجذبه و سنگین می کردند.
من با پسرعمویم تصمیم گرفتیم برای خرید برخی مایحتاج خانه عمویم از روستا بیرون بزنیم و به شهر ملایر که حدود نیم ساعت با ما فاصله داشت برویم . در ماشین نشستیم و احمد بلافاصله استارتِ وانتِ مزدا آبی رنگِ مدلِ هشتاد و هشتش را زد و از انتهای کوچهِ تنگِ خانه عمویم بیرون زدیم و پس از عبور از کنار ردیف گل های زرد جاده منتهی به روستا خودمان را به جاده اصلی رساندیم عموزاده بلافاصله از دنده یک به دو و پس از آن سه و چهار رفت و در کمتر از آنی وانت چنان شتابی گرفت که گویی می خواست دیوار صوتی صحرا را بشکند در همین حین احمد گفت که بهروز پنجره سمت خودت را بیشتر پایین بکش تا باد خنک به صورتمان بخورد ( به اصطلاح حالش را ببریم )
راست می گفت در این هوای آزاد حتی برگ های درختانِ کنارِ جاده چنان آزاد و رها بودند و به سمت آفتاب خیز برداشته بودند که شادابی را می شد از سر و روی سبزشان فهمید اما من وقتی پنجره را پایین می کشیدم به خنکی هوا فکر نمی کردم همه حواسم به سرعتِ بی حدِ مزدا بود ماشینی که پر شتاب و پر سرعت است اما ترمزش مثل ذهن یک بچه عقب مانده دیر میگیرد، فاصله دیدن جسمی در وسط جاده تا لحظه تصمیم گیری و رفتن پا به روی پدال ترمز وانتِ مزدا آبی رنگِ احمد برابر است با عکس العمل یک فردِ معلول بعد از شنیدن صدای شلیکِ گلوله از فاصله یک متری به سمت مغزش ، آنقدر دیر عمل می کند که باید همان جا غزل خداحافظی که از بچگی یاد گرفته اید بخوانید . البته قضیه به تراژیکی وقوع شلیک به مغز یک معلول طبیعتاً نیست اما انصافا ترمزهای این نوع ماشین مخصوصا همین ماشین کذایی دیر می گیرد و در فاصله مابین این ترمز و کاهش سرعت وانت ته دلم خالی میشد طوریکه مجبور شدم به همسفرم گوشزد کنم که کمی آهسته براند اما احمد پسرعموی نازنینم بلافاصله جواب داد که نترس من باهاتم. از آن روزِ خوش آب و هوای بهاری در جاده های اراک ملایر تا بدین لحظه به طور مداوم دارم به ترس هایم فکر می کنم به جنسِ ترس هایم به اینکه چرا درست در لحظه و موقعیت نهاییِ "اتفاق" می ترسم .
می دانم همه ترس هایی از جنس مشابه دارند اما اینکه چه وقت نترسم هنوز برایم مساله است ما آدمیزادیم ترس هایمان همه طبیعی و حقیقی است اما اگر بخواهیم آن را می توانیم کنترل کنیم . ترمزِ ترس سلاحی است به اسم شجاعت.
شجاعت راههای نفوذِ ترس به ذهن و مغز را شناسایی کرده و می بندد . این ترس ها می تواند ترس از تاریکی ، سرعت ، ارتفاع تا ترس مسخره ای به نام ترس از سوسک و مارمولک و موش ( این حیوانات بی آزار!) باشد اما برای من متاسفانه ترس های بزرگتری هم هستند که باید شجاعت روبرو شدن با آنها را در خود پرورش بدهم و الا همینی که هستم می مانم و از جایم تکان نمی خورم ترس از شکست چیزی بوده که همیشهِ خدا با من بوده و باید جایش را با شجاعت عوض کنم نوشتن از آن سخت است اما درست در موقعی که باید چشمانم را ببندم و ریسک کنم خالی می کنم و کم می آورم جراتم از بین می رود و در پسِ ذهنم عقل گرایی خودنمایی می کند و به ظاهر کار عاقلانه را انجام می دهم ولی بعد از انجام هر یک از آن حرکات بزدلانه دفعه ای نیست که پشیمان نشوم و این پشیمانی آنقدر ادامه پیدا می کند که به افسردگی و خاموشی محض می رسد به سکوتی که جای افتخار نیست و افتخاری هم ندارد از آن حرف بزنم از همه اینها مهمتر ترسی است که مدت مدیدی با من است و در حال حاضر تنها دوستان معدوی میدانند چیست و این روزها رفیقی عزیز با من در مورد شجاعت و دل به دریا زدن حرف میزند اما نمیداند که حرفش آسان است باید من به دل دریا برنم من باید این رخوت دلم را بِکُشم و طرحی از نو در اندازم منی که هر لحظه با ترس هایم در جنگم و هنوز نتوانسته ام مغلوبشان کنم باید نجات پیدا کنم باید بخشکانمنش.
این را الان یادم افتاد که بگویم ؛به خاطر حرف بامزه احمد، رو به چهره اش خنده خشک و خالی زدم شیشه را کامل پایین کشیدم دستم را بیرون بردم کف دستم را باز کردم گذاشتم بادِ پر فشار و پر شتاب و خنک با دستم تماس برقرار کند ، کف دستم به خاطر فشارِ باد گود شده بود اما گودی اش به خاطر تابش نور خورشید روشن شده بود
