بوی کافور، عطرِ یاس
دکتر قریب به پسرک سیه چرده مینابی دارد الفبا یاد می دهد بیمار است و روی تخت بیمارستان افتاده اما هنوز تقلا می کند.
- این چیه ؟ آ آآآآآ بگو با من بگو آآآآآ.
پسر تکرار می کند و بعد از چند حرف دکتر به سرفه کردن می افتد و به پسرک می گوید که پرستارها را خبر کند ... همه دور و برش هستند دکتر و پرستار و خانواده اما نگاهش خیره به در است جایی که پسرک یواشکی دارد جان کندن او را تماشا می کند ... کمی بعد حالش بهتر می شود و از همراهان می خواهد که دوباره او را بیاورند و اینبار می خواهد برای سرگرم کردن طفل سیه چرده از خاطراتش بگوید زمانی که هفت سالش بود و پدرش ( آمیرزا) او را در مدرسه( مدرسه کفار که می گفتند بابی ها آن را ساخته اند) ثبت نام کرده بود در اولین روز مدرسه راه را با پدر امدند از وسط بازار از میان هیاهوی مردم کاسب، صدای مسگر و بزار و پنبه زن در گوشش بود و در بین راه چشمش خیلی چیزها را دید مثلا اینکه دست و پای یک بینوا را گرفته بودند و در همین احوال شخصی مدام زور می زد تا دندان خراب را از بیخ و بن بکند ... بعد از نیامدن پدر خودش راه را طی کرد هر جا که دوست داشت و عشقش کشید رفت رفت چون راه را بلد بود چون باهوش بود و مسیر درست را می دانست ، می دانست چطور باید به خانه بازگشت ... در تمام ذکر این خاطرات شیرین دکتر قریب پسرک مینابی به ضبط صوتی که برای اولین بار دیده بود خیره شده بود.
1- آقا فتح اله و ننه
یادم می آید که از پنجره رو به حیات خانه عمویم افتاب شکاف عظیمی در ذرات ریز معلق در هوا ایجاد کرده بود یک حجم دایره ای شکل نور چنان از جلوی رویم رد شده بود که تا زنده هستم در ذهنم خواهد ماند فضای خانه را مثل بیرون روشن و شفاف کرده بود کمی آنطرف تر من گرمایش را احساس کرده بودم و بالاخره از خواب ناز بیدار شدم لحظاتی دیگر حواسم سر جایش آمد و در این حین ساعت را دیدم که عقربه کوچکش روی 8 قرار داشت و معنی و مفهوم آن این بود که 2 ساعت بود که احمد و ابوالفضل رفته اند و وعده گله داری دهها گوسفند در آن آخرین روزهای شهریور ماه به باد هوا رفته بود بعد از صبحانه خوردنم که توام با غر زدن به جان زنعمو و مامانم بود از خانه زدم بیرون و به کوچه رفتم می خواستم به گله برسم ته دلم کورسوی امیدی داشتم که بالاخره به آنها خواهم رسید که یکدفعه در پایم سوزش عجیبی احساس کردم چند لحظه بعد انگار تمام بدنم اتش گرفت و حرارت بدنم به حد اعلی رسید از شدت درد و سوزش گریه می کردم حالا دیگر نعره می زدم این چه بود فریادزنان دوباره به آغوش مادر بازگشتم مادر و زنعمو تا عربده های وحشتناک من را دیدند و دلیلش را جویا شدند فهمیدند موضوع از چه قرار است و من را سریع به خانه پدربزرگم که درست در کوچه بغل واقع شده بود بردند . پدربزرگم مرد ارام و موقری بود در گوشه خانه خودش کنار ننه نشسته بود داشتند با هم چایی تازه دم صبحگاهی را می خوردند که دیدند نوه لوس و دردانه شان شیون کنان امده پیششان، تا اقا فتح اله را دیدم پریدم بغلش و با تمام وجود گریه کردم .
مادرم به پدربزرگ گفت : مثل اینکه تو کوچه می رفته زنبور نیشش زده.
ننه: مَیَه صوو زی با احمدینا نرفته پی گَلهَ؟
مادر: نه قضی صدیقه ( مادرم اینطور مادربزرگم را صدا می کرد) دیدیم خوابیده و حتی یکی دوباری هم ابوالفضل صداش کرد ولی از خواب بیدار نشد این بود که نرفته بعدش خونه رو گذاشت رو سرش و زد تو کوچه
آقا فتح اله: اوه شیه کُر قشنگم رولَکم الا درستش مُکُنِم . بپا سیل مِه کو . الا حُنِیکش می کنم که کیِف کنی
بعد اقا فتح اله به ننه گفت که زهرا ( دخترعمویم) را صدا کند کمی خاک و تخم مرغ و چیزهای دیگر که الان یادم نیست مهیا کند و آن را به عنوان ضماد روی پایم پیچید منتها قبلش دهانش را به پای لاغر و کوچکم نزدیک کرد و کمی آن شیره اش را مکید و به بیرون تف کرد و پایم رفته رفته خنک شد و کمی بعد که ارام شدم ننه برای اینکه دوباره ناز من را بکشد یادم است که گفت که برای بهروز جان رشته درست می کنیم تا بخورد بلند بلند برایم شعر می خواند و از آن شعر بلند اینها را هنوز یادم است که می گفت:
آش رشته بیلیمه بَم می کنه هَمَنِه خبر مُکُنَه
قاشق وُردار به جونش قربون دِرکِ و دونش
2- عمه ( خاله حاجی بی)
دلم می خواهد بنویسم خیلی وقت ها آماده نوشتن هستم اما تنبلی و یا کم بود وقت مانع می شود که چیزی نوشته شود اما الان فقط دوست دارم بنویسم ذهنم به شدت مشغول است چیزی در آن در حال چرخیدن است که جز با نوشتن در نمی آید در این چند روزه خیلی فکر کرده ام ولی هنوز نتوانستم بفهمم چی هست اما دوست دارم بنویسم تا بفهمم چی هست دوست دارم خط خطی کنم اصلا هم مهم نیست چی باشد کلمات و حروف درست تایپ شود یا معنی خاصی بدهد ، فعل و فاعل درست و به موقع استفاده شده باشد ، ترکیبات زیبا و دلفریب در آن باشد ، فقط دوست دارم بنویسم مشتی از کلمات را ردیف کنم و تا جایی که می شود با این صفحات نرم افزار word که به مانند یک انبار تمام نشدنی کاغذ می ماند سیاه کنم حالا اگر انتهایش چیزی گیر کسی امد که چه بهتر ولی خط خطی کردن در حال حاضر تنها دلمشغولی من است. عادت دارم در زندگی وقتی حوصله ام سر می رود یا قرار است تمرکز بگیرم یا برعکسش تمرکز نکنم اگر کاغذ و قلم جلوی رویم باشد انقدر ورق را خط خطی می کنم تا یا خودکار تمام شود یا کاغذ از فرط خط خوردن پاره شود و اگر کاغذ و قلم هم بود باز دست از این عادت مسخره بر نمی دارم روی هوا و با انگشتانم شروع با خط خطی کردن می کنم تا تمرکزم بر موضوع از بین برود یا برعکس اتفاق بیفتد . می دانم که اگر یک روانشناس کنارم بود و این حرفها را می شنید احتمالا برچسب نوعی بیماری را بر کارهای من می زد اما حالا که خوشبختانه نیست می توانم آن را به عنوان یک شیوه برای زدودن افکار هرز و پریشان به شماها هم توصیه کنم. گاهی اوقات دیگران توجهشان به این نوشتن در آسمانها جلب می شود و احتمالا پیش خودشان می گویند که باز دوباره با یک دیوانه طرف هستند اما من در آن لحظه آسمانی بهایی به این جریانات فکری دیگران نمی دهم ناسلامتی دارم تمرکز می گیرم .
پاییز شروع شده است . فصل عجیبی است برای عاشقان و رمانیتک ها پادشاه فصل هاست برای من اما مثل سایر فصول است نه بالاتر از آنهاست و نه پایینتر اما خب باید قبول کرد که پیچیدگی های خاصی دارد باید توقع چیزهایی را در این فصل داشت که در دیگر فصول توقع نمی رود یک دفعه دیدی وسط گرما باران های چندروزه حتی در این آب و هوای پر دود تهران نصیب تان شود و یا بعد از چند روز سرد به خاطر آلودگی هوا و آفتاب تابانی که بر دامنه وسیع و پهناور کوههای اطراف تهران هم می خورد هوای تهران را گرم و پر حرارت می کند. حکایت این روزهای ما هم چندان فرفی با شروع پاییز ندارد.
اولین دقایق تهران بدون مهتاب را می گذراندم حدودش همین بود او در آسمانها و شاید در زمین کشور چکمه پوش ایتالیا بود و دقیقا اول مهر ساعت 9 صبح بود که خبرم کردند آقای عبدی خدمه زحمت کش بیمارستان برای من طبق معمول هر روزه چای تازه دم آورده بود که تلفنم زنگ خورد و بعد من را دوباره پرت کرد به دنیای نوستالژیک کودکیم دنیایی که در آن صاحب بهترین ها بودم هر کسی برای زمان بچگی و کودکیش می تواند این ادعا را داشته باشد اما من مطمئنم که کودکی من و گذران عمرم در آن از بهترین ها بوده ( حتی پسرک عاشق پیشه فیلم درخت گلابی نصف خوشی های من را نداشته است) بگذریم ...
از زمان خبر شدن تا رسیدن به خانه و رفتن به مراسم مدام فکرم بین گذشته و آینده و حال این روزهایم رفت و امد داشت و انگار بدنم پلی بود بین این زمانها برای اینکه زمان و خاطراتم در جایی ارام بگیرد و ته نشین شود . فکر می کردم و عقب می رفتم و عقب می رفتم و ...
عمه ( بچه هایش اینطور صدایش می کردند) دختر خان بود خواهر ننه بود در واقع خاله پدرم بود پس بچه هایش پسرخاله های پدرم می شدند! گذشته از این حرفها خاله حاجی بی خانزاده ای بود برای خودش زمانی در روستایشان برای خودش کیا و بیایی داشته ولی بعد از تقسیم و اراضی و از بین رفتن مال و منال پدرش و شوهرش فقیر شد اما چون خانزاده بود هیچ موقع دستش را به سمت دیگران دراز نکرد استقلال عجیبی داشت با اینکه یه فامیل می خواستن کمکش کنند اما او قبول نمی کرد و حتی حاضر شد برود اشپزی در خانه های مردم ولی از کسی پولی نگیرد 3 دختر و 4 پسر داشت :محسن و منصور و نادر و خسرو ، منصور مبارز بود در همان سال شصت وقتی فقط بیست سالش بود کشته شد کسی نمی داند جطور کشته شد اما یک صبح زود در خانه عمه را زدند و وقتی او درب را باز کردند گفتند بیا جنازه بچه ات را تحوبل بگیر . عمه درجا غش کرده بود و با کمک همسایه ها او را به بیمارستان رسانده بودند. محسن سر سی سالگی با ماشین تصادف کرد و مُرد خدایش رحمت کند می گویند بانی ازدواج پدر و مادر من همین آقا محسن بوده ، برای خودش یلی شده بوده و چنین و چنان می کرده . حالا محسن نبود و خانواده ( دقیقا نمی دانم کدوم خانواده ) برای زن محسن و شهرام ( 7 ساله ) و بهرام ( 2 ساله) تصمیم می خواستند بگیرند. نادر در کوههای کردستان در حال خروج از کشور بود که پیغام رساندند کجایی که باز بی برادر شدی برگرد بیا و بالا سر برادرزاده هایت باش، نادر برگشت اما وقتی برگشت ادامه زندگیش نشان داد که فقط افیون می توانست او را از این درد بی برادری و تعهد به خانواده برادر آرام کند .
در خانه عمه بودیم زیرزمینی بود پهن و بزرگ برای سن من و بهرام و مهرداد مثل زمین فوتبال بود . مهرداد پسر عمه دخیِ بهرام بود .ما یک تیم بودیم ، موقعیکه عمه میرفت سرکار ما انجا را زمین فوتبال می کردیم و رویای خودمان را شکل می دادیم بعداز ظهرهای پنج شنبه که من با بابا و مامان به خانه پسرخاله ها و دخترخاله های بابا می رفتیم همیشه پیش مهرداد و بهرام و شهرام بودم و خانه خالی برای فوتبال ما مهیا بود زیاد پیش می امد که دایی و خسرو تیم تشکیل بدهند و روبروی ما سه بچه تقص ولی عشق فوتبال قرار بگیرند یکدفعه که بازی پر هیجانی داشتیم خاله حاجی بی از راه رسید و با عصبانیت به خسرو گفت مگه نگفتم بهت که برو نون بگیر امشب پنج شنبه است و دم غروبه و شلوغ میشه اومدی داری با بچه ها فوتبال بازی می کنی .
دایی خسرو: میرم عمه بزار حال این بهرام رو بگیرم همش یه گل دیگه مونده
دایی گفت و مستقیم به سمت ما امد تا گل بزند و انگار نه انگار خاله حاجی بی از دستش عصبانی است .
خاله حاجی بی: ور می دارم این توپتون را جر میدم ها بخدا خونه برام نذاشتید .
با تندی به سمت زمین فوتبال خیالی مان امد .دایی خسرو شروع کرد با توپ مادرش را دریبل کردن . ما هم پر هیجان داشتیم به این صحنه نگاه می کردیم و دایی خسرو را تشویق می کردم که خاله حاجی بی یهو به حالت چمباتمه زدن نشست و توپ را بالاخره گرفت و رویش خوابید بعد دایی خسرو به هیجان در آمده پرید روی کول مادر و دو دستش را از کنار دستان مادر بزور برد داخل تا توپ را بگیرد من و شهرام و بهرام و مهرداد هم با خوشحالی تمام پریدیم روی دایی خسرو 5 نفری فشار زیادی روی خاله حاجی بی اورده بودیم که دیدیم خاله حاجی بی با یک زور زدن از جایش تکان خورد و ما هر کدام به گوشه ای پرت شدیم بعد خنده کنان دوباره به سمت او یورش بردیم از چهره سرخش معلوم بود که چه فشاری را دفعه قبل تحمل کرده اینبار توپ را کناری پرت کرد با دو دستش من و مهرداد و بهرام رو گرفت و زمین خواباندحالا نوبت شهرام و دایی خسرو بود که بیایند جلو .شهرام و دایی امدند اما پسرش خسرو را با یک دست به گوشه ای پرت کردو با دست دیگرش مچ شهرام را گرفت . شده بود مثل این شکارچی های خوشحال از شکار برگشته که گوزنهای وحشی را شکار می کنند ما سه نفر زیر پایش ناله می کردیم و شهرام در دستش و خسرو در گوشه اتاق . بعد خنده اش گرفته بود و بعد از یک تهدید حسابی گفت حالا اگه جرات دارید بازم بیاد جلو . تا غروب مشغول کشتی گرفتن شدیم اما فقط شکست عایدمان میشد خاله حاجی بی پر زور و قویتر از این حرفها بود . .. سالها بعد که عمه (خاله حاجی بی) خمیده شده بود و خسرو هم به انگلستان مهاجرات کرده بود از کنار خیابان رد میشد که ماشینی به او زد و او را هم مثل محسن با تصادف از ما گرفت.
3- بهرام
بر روی مبل سه نفره پهن شده بودم هدفون در گوشم بود و اهنگی خارجی ( از همانها که هومان برایم اورده و دستش درد نکند حسابی) گوش می دادم در سایتهای اینترنتی غوطه ور بودیم آنطرف تر پدرم کنترل ماهواره دستش بود و کانال های مورد علاقه اش را نگاه می کرد : بی بی سی و صدای امریکا و رادیو فردا . از این کانال به ان کانال از این برنامه به ان برنامه . انگار که قرار است اینها فرجی بدهند سالها شنونده رادیویی برنامه هایشان بوده و حالا با رفتن به تلویزیون مشتری پر و پا قرص و ثابتشان شده نه از یکنواختی برنامه هایشان خسته می شود و نه حتی حرف انها را حجت می داند انگار یک عهد شبانه است که مدت مدیدی است با خودش و این کانالها بسته . ناگهان هوس کرد که بزند شبکه 3 و ببیند فوتبال بارسلونا تیم مورد علاقه اش را پخش می کند که من دیدم دست بر قضا دستش بر کانال 4 رفته و دارد برنامه مستندی به اسم یوزپلنگان ایرانی را نشان می دهد قبلا نصفه و نیمه دیده بودمش اما ناخوداگاه بدون اینکه دست خودم باشد گفتم عه بابا یه دقیقه ولش کن ببینم اینو، گفتن همانا و رگبار تکه پرانی های پدر همانا انگار منتظر فرصت بود منتظر نقطه ضعفی از من تا بتواند زخم های این مدت را بر من بزند بر خانه سایه عزا نشسته بود کدورتی بین ما پیش امده بود او گفته بود و من هم گفته بودم جدال کلامی مان با کوتاه آمدن من تمام شد نه اینکه حق با من بود و به خاطر احترام به پدر خاموش شدم بلکه به این جهت که در یک لحظه به خودم و کارهایم و حق خودم شک کردم خودم را در طرف مقابل گذاشتم و دیدم اتفاقا او درست می گوید اما غرور و تکبر اجازه عذرخواهی را نمی داد پس همان راه سکوت عزاوار را در پیش گرفتم دیگر تا مدتی با او حرف نمی زدم و او هم با من نه سراغی از موجودی عابربانکش و حسابش می گرفت و نه می خواست بداند حساب جاریش را بررسی کند کار روزانه ام شده بود گزارش به مادر و گزارش مادر به پدر این وضع تا مدتی ادامه داشت تا دوباره بهانه ای برای آشتی پیدا شد اما ماند در دلم که بگویم پدر دلم برای حرف زدنت تنگ شده پدر درست است که نمی توانیم همدیگر را به خوبی درک کنیم سالهاست درست و غلط پیشت بوده ام و باز هم خواهم بود اینها را اینجا می نویسم چون می دانم وبلاگم را نمی خواند اما اگر دوست و رفیقی می خواند بداند که من پدرم را به اندازه همه نداشته هایم در زندگی دوست دارم من پدرم را به اندازه همه نفس کشیدن هایم دوست دارم دوست دارم دوست دارم...
مادربزرگ را می خواستند در خاک کنند قبرکن داخل قبر شد کمی حفاری کرد و کلنگ زد بهرام از قبل روسری را پهن کرده و اماده کرده بود .
- آقای سیفی بی زحمت همه استخونها رو هر چی که هست بریزید این تو .
- تو میخوای چکار کنی ؟
- میخوام فیلم بگیرم آقای سیفی
- پسرجان خوبیت نداره میگن روح مرده ممکنه راضی نباشه
- شما فقط بریز اقای سیفی کاری به اونش نداشته باش
قبر کن کمی خاکها را جابجا کرد تا کلنگ به جسم جامدی برخورد و صدایش عوض شد فهمید که بالاخره موفق شده دست برد و اولین استخوان رااز قبر انداخت بالا.
- هوی هواست باشه اقا اینها استخوانهای بابامه ها مواظب باش
قبرکن که کمی جا خورده بود گفت : چشم
بعد آرام ارام چند استخوان را که هنوز موریانه نتوانسته بود به اندرونشان نفوذ کند اورد بیرون از فرم و شکلش مشخص بود که استخوانهای باقیمانده مال کف پا و مچ دست هستند کمی هم از جمجمه باقی مانده بود همه را ارام و یواش گذاشت در پارچه و گفت دیگر تمام شد حالا چکار کنم؟
بهرام گفت: تموم شد حاجی همه استخوانها را اوردی بالا بگرد ببین هنوز شاید زیر پات چیزی مونده باشه ؟
- نه همش همیناست میخوای بیا خودت هم نگاه کن
بعد بهرام پارچه را برداشت و بو کرد نفس های عمیقی کشید انگار که مدتها منتظر این لحظه بوده شروع به های های گریه کردن گذاشت . بقیه داشتند دلداریش می دادند اما گفت ولم کنید بابامه می خوام براش درد دل کنم .
- بعد از سی سال دیدمت بابا محسن .میخوایم مادربزرگ رو اینجا دفنش کنیم سی سال گذشته و حالا می تونیم اینجا را به یکی دیگه بدیم .کی بهتر از مامانت بابا محسن؟ میگن وقتی مُردی من همش دو سالم بود و نمی فهمیدم چی به چیه اما حالا که بزرگ شدم حالا می خوام بهت بگم بابا چرا اروم تر نرفتی چرا یواش تر رانندگی نکردی چرا تصادف کردی ما رو تنها گذاشتی چرا مامانم را عقد عموم کردن من دوست داشتم عموم عموم باشه نه ناپدریم چرا نموندی و بیبنی شهرام دیوونه شد وکارش به تیمارستان کشید چرا نموندی و ببینی به خاطر نیم مثقال تریاک افتادم گوشه زندون چرا نموندی ببینی بابای مهرداد دیگه بعد از مرگ مهرداد باهام حرف نمی زنه چرا بهش نمیگی مرگ مهرداد تقصیر من نبود خودش خواست که اینطور بشه مهرداد بابا داشت ولی من نداشتم بگو که من الان ده ساله عیدهام را با رفتن به سر خاک مهرداد نو می کنم بگو که من می خواستم ادم باشم می خوام ادم بمونم بابا . بابا بوی خاک گرفتی بابا اینا رو می خواستم قیامت بهت بگم ولی روزگار رو می بینی بالاخره دیدمت ،استخونت را قربون بابا میخوایم مادربزرگ را کنارت خاک کنیم منم دوست دارم کنار تو بخوابم بابا ...
الان که مبخوام این متن را آپلود کنم دارم به این فکر می کنم که اگر من جای محمد قریب بودم و پدرم دنبال من به مدرسه نمی امد ایا می توانستم به خانه برگردم.