سال نو مبارک

قرار نیست اینجا بهاریه بنویسم یا اینکه فعلا حرف خاصی بزنم خود بهار و روزهای اول سال انقدر لطافت و تازگی داره که ادم دیگه نیازی نیست برای بیان لذتش حتی دست به قلم یا دکمه های کیبورد ببره من که اینطور معتقدم و این دو روز اخر اسفند رو هم سعی کردم با اینکه هوا یه خورده سرد شده مدام برم بیرون و یا اگه تو خونه ام یه خورده لای پنجره رو باز کنم و یا اگه نشد حداقل پرده ها رو از کنار پنجره بکشم کنار دیگه بقیه اش خودش میاد ، اون نور حاصل یک سال زحمت خورشید خانمه که یک دور کامل به دور ما چرخیده و حالا دوباره برگشته سر جاش می خواد از گرماش به ما هم هدیه کنه خب دیگه چی از این بهتر اما واسه خالیب نبودن عریضه من این چند خط شعر رو هم میذارم پای وبلاگ که حالا بهروز تو دیگه چقدر بخیلی ! اون که خورشید بود داره اینطور می بخشه تو چطور نمی خوای چیزی عیدی بدی . 

پارسال سریال وضعیت سفید و سرنوشت امیر شد حدیث نفس و چراغ راه خانه ما ( حداقل من) بنابراین :

یکی هست یکی نیست

یکی صفر یکی بیست

یکی نسیه یکی نقد

یکی طلاق یکی عقد

یکی باخته یکی بُرده

یکی زنده است یکی مُرده

یکی اشک و یکی آه

یکی خنده بی گاه

یکی داغ یکی سرد

یکی سرخ و یکی زرد

...

امیر بچه قصه ات گریه دار شده

الان برام بوق میزنه ؟ چراغ میزنه؟ سرش رو از تو مینی بوس در میاره میگه امیر آقایی چطوری جوون؟

نه بوقی نه چراغی نه امیر آقایی هیچی به هیچی

 

اسفند لای کتاب حافظ

اسفند که می شود شور و حرارت همه جا را می گیرد حتی الودگی هوا هم با بادهای اخیر تهران کم شده است حتی تعداد فیلم های در حال اکران هم به عدد شیرین 12 رسیده حتی حقوق کارمندان  خدوم را هم داده اند حتی حتی پرسپولیس هم رقبایش را سه تا سه تا می زند  خانه ما هم اسفندی شده و به طور کامل مثل همه خانه های این شهر و دیار در حال تمیزسازی است شاید من در ان کمترین نقشی داشته باشم اما خانواده سعی می کنند آن کمترین ، مهمترین باشد (مثل فرش شستن  یا پهن کردن یا حداقل بلند کردنش) تا اینکه امروز دست از دیدن سی دی های شام ایرانی جناب بیژن بیرنگ برداشته بودم که مادر از ته خانه صدایم کرد بهروز مگه نمی خوای کمک کنی حداقل بیا این کتاب هات رو بچین . کتابخانه تازه را پدر بالاخره درست کرده و حالا من صاحب یک جای نقلی برای کتاب هایم شده ام . کتابخانه ای به پهنای یک دیوار ، دیوار یه اتاق چندمتری . خواهر از نردبان بالا رفته و مدام با آن زبان شیرین از من تندتر و پر حرارت تر در حال چیدن است می دانم که شاید چند تا از اینها را بیشتر نخوانده ولی این حرارت و گرمای چیدن ولش نمی کند او در این زمینه یک متخصص و من یک خوک تنبلم . مادر دمِ پای ِ ما دو نفر می رود و می آید و در آوردن وسایل کمک می کند از انها مانند همه وسایل نازنینش گردگیری می کند و به حرفهای ما هم گوش نمیدهد حتی لای کتاب ها را گردگیری می کند و می تکاند می گویم مادر دیگر از لای آنها چه می خواهی ؟ می فرماید که شاید چیزی گم کرده باشی پسرم . چند روز پیش قایمکی میان وسایل ریخت و پاش شده اشپزخانه دیدمش که پا انداخته بود روی یک صندلی و داشت چای می خورد و با موسیقی که از تلویزبون پخش میشد و در فضای خانه پیچیده بود با سرش ضرب می گرفت ( ازش یواشکی برای دل خودم عکس گرفتم )

 کتابها از زمین به دستان مادرم می خورد و پاک شده  به دست من می رسد و من هم همه را دست به دست به دست خواهر در بالای نردبان می دهم تا او بچیند . تاکید کرده ام که شما می توانید در چیدنش کمک کنید ولی اینکه کدام اول باشد و کدام اخر و کدام در جلو قرار بگیرد و چرا بماند برای خودم . مادرم گفت باشه ولی خواهرم خنده پر معنایی کرد . حداقل می خواهم کتاب های جفعر مثل دیدار در حلب در همین حوالی باشد یا کتابی از مارکز حتما باید جلوی چشمم باشد یک کتاب دارم از ژول ورن می خواهم اون رو هم اون جلو تو ردیف اول ببینم جنگ و صلح و آناکارنینای تولستوی هم هست که البته به خاطر سنگین وزنی در آن اخر قرار گرفته اند طوری که بتوانند وزن بقیه رو تحمل کنند . در این دست به دست شدن کتابها نمی دانم چه شد که خواهرم بحث فال کرد و من هم مثل همیشه بی اعتقاد به فال در عین پر اعتقادی به سرنوشت گفتم که فال چیه اینها همش مسخره بازیه مادر در ان گوشه کتاب حافظ را تمیز میکرد و درخواست فال حافظ از جانب خواهر که مادر یک دفعه خنده ای کرد و گفت بیا اقا بهروز این هم فال امروز ما اسکناس تا نخورده لای کتاب حافظ. خب مثل اینکه امسال همه چی بر وفق مراد است حتی حافظ هم حرف دل ما را فهمید .

پ . ن : به همه دوستان سال نیامده را پیش پیش تبریک می گویم

آبشار

       آرزومه که وقتی خبر بدی رو میدن به این بدی که دو تا انتخاب بیشتر نداری؛ یا این یا اون  . توی اون لحظه دقیقا داخلش زمانی که طرف میگه متاسفم شما یا باید ... یا اینکه ... دقیقا همون وقت ،همون زمان که اینا رو میگه و دلم داره میسوزه از فرط دلشوره و بدنم خیس عرق شده زبونم هم خشک شده بعد که دارم به حرف اون اقاهه یا خانومه فکر می کنم درست همون لحظه دوست دارم پیشم باشه بعد یه نگاه به من بکنه یه نگاه به اون که هر کسی هستش نمی دونم کیه بهم بگه نگران نباش من درستش می کنم درست. همچین که وقتی توی دلم خالیه طرف که گفتم نمی دونم کیه با گفتن حرف اون حساب کار دستش بیاد بد من بشم کوه اعتماد کوه اطمینان نه به خاطر اینکه طرف پشتم بوده بخاطر اینکه حالا می تونم از آبشار نیاگارا هم بپرم و چیزیم نشه یعنی وقتی از آبشار می پرم و همزمان به صدای پُر ابهت پُر فشار آب گوش میدم طرف واسه اینکه صداش به گوشم برسه دستش رو دور دهنش بگیره و بگه هی بهروز پَرش خوبی داشته باشی و سعی کن ازش لذت ببری من اون پایین منتظرتم . بعد من میخندم و میپرم صداها رو به صدابردارها میگم کم کنن تا با تمام وجودم از پریدن لذت ببرم از ارتفاع ، از سقوط

     چند وقتی هست که داروهاش رو داره مرتب میخوره چرا نمیدونم الان یاد اون افتادم احساس دلسوزی خالی دارم ولی از اول که اینطور نبود عشق هم بود اما از وقتی  که مطمئنم رفتنیه از وقتی که چشماش دیگه اون برق رو نداره ، ناخن هاش سیاه تر از همیشه هستن و دیگه زود به زود می خوابه دیگه دلم نمی خواد دوستش داشته باشم اونی که دوستش داشتم این نبود یا لااقل این اون نیست الان فقط دلسوزیه  آخه چه معنی داره وقتی بهش خیره میشم اشکم در بیاد .

      دارم کم کم به سی سالگی نزدیک میشم پس تا قبل از اونو فبل از عید میخوام بیشتر بدونید از جوونی که جوونی کرده و  نکرده الان کجاست بعداً کجام میخوام برم اینجا رو دیگه نمی خوام اینجا مال من نیست جای من نیست نه اینجا که اسمش ایرانه اینجا که هستم این موقع رو این لحظات رو این نفس ها رو

والسلام

اندوه جنگ

همیشه دنبال دلیلی بودم که بیشتر دل به نوشتن بدهم حتی اگر انشاش مثل همین کلمه انشا من غلط باشد و بی وزن و نامانوس. کتاب اندوه جنگ را که خواندم نویسنده اش دلیل خوبی برای نوشتن داشت .


کیئن خودش را ترغیب کرد: (( باید بنویسم!))

یقه را بالا می داد، محکم کتش را دور خود می پیچید و شب به شب در طول خیابانهای ساکت هانوی راه می رفت، به خودش  قول هایی می داد، شعارهایی در سر می پروراند تا اندیشه هایش را بر کاغذ بیاورد.

-          باید بنویسم! مثل این می ماند که با مشت سنگ خارا را خرد کنم. مثل این می ماند که خودم را بیرون بریزم و تمام رازهایم را در معرض جهان خارج قرار دهم.

-          باید بنویسم! تا خودم را از شر این روح پلید خلاص کنم، تا به جای این که اجازه دهم روح زجر کشیده ام در دریایی از سر افکندگی و اندوه معلق شود، بالاخره روی آرامش را ببینم.

-          باید بجنبم! حتی اگر ساعاتی را که پشت میز بوده ام بی نتیجه باشد یا مجبور شوم بخش هایی از داستان را نوشته ام دور بریزم، باید جلو بروم و الا درد برایم غیر قابل تحمل می شود...

اندوه جنگ – بائو نینه انتشارات افق صفحه 154


این هم لینک یادداشت خانم معصومه اکبری در سایت هزار کتاب درباره اندوه جنگ


حرفهای ...الکی

آدم دم شبی دمق باشه از زمین و زمون شکایت کنه و بناله به هر کی بهش زنگ بزنه و گوگل تاک و مسنجرش روشنه بگه من دمغم بعد یهویی کانال تی وی رو یچرخونه روی کانالی که اونم یهویی تصمیم گرفته Little Miss SunShine نشون بده . خب میشه بمب انرژی میشه تحرک اصلا جادوی سینما همینه بخدا . حالا اینا یه ورش ،داشتیم این آهنگ فیلم میامی وایس رو هم همزمان گوش میدادم نصفه شبی کم مونده بود وسط خونه پاشم برای خانواده تکنو بزنم