واژه رنگ زندگی بود

با دخترم "هدیه" داخل پارک نشسته ایم دخترم پیراهن یقه باز قرمزی تنش کرده که با کفش ها و کلیپسش همرنگ است پشتش را به من کرده صورتش سمت زمین است چند دقیقه ای است که در حال بازی با یک مورچه سیاه بزرگ است با صدای بلند به او می گویم که "بابا مواظب باش دستت رو گاز نگیره" با اد و اطوار به من می فهماند که مواظب است سیگاری از پاکت سفید رنگ کمل توی جیبم در می اورم مثل هنرپیشه ها دود می گیرم چشمانم خط افق را دنبال می کند و بدون انکه جای خاصی را مد نظر داشته باشم به افق دوردست خیره می شوم هدیه که از بازی با مورچه خسته شده است دستم را می کشد می گوید "بابا بریم منو تاب سوار کن" سیگار را هنوز پُک نزده به گوشه ای پرت می کنم و دستش را می گیرم و به محوطه بازی می برمش. سوار تاپ می شود خودش را تکان می دهد که بتواند تاب بخورد این را جدیدا "کیمیا" بهش یاد داده دفعه قبلی که پارک امده بودند کیمیا برایش اموزش تاپ سواری گذاشته و حالا دارد اموزشش را اجرا می کند هنوز خوب راه نیفته از تب و تاب میفتد و به حالت نزاری به من نگاه می کند و می گوید " بابا نمیشه میشه هولم بدی " خنده ام می گیرد و می روم چند بار او را هل میدهم شروع می کند به جیغ کشیدن و من می بینم که او خودش راه افتاده دوباره به گوشه ای می روم سیگاری دوباره دست می گیرم به او و سرزندگی اش نگاه می کنم . قبل تر ها که مجرد بودم نمی فهمیدم که چطور پدرها وقتی خسته و کوفته از راه می رسند اولین چیزی که به ذهنشان می رسد بازی با کودکانشان هست اما حالا حاضر نیستم هیچ چیز را با آن عوض کنم خستگی و کوفتگی را با دیدن خنده های هدیه از یاد می برم .
در این حس و حالم که یکهو صدای مجری تلویزیون با پخش آیتم جدید برنامه اش قطع می شود و می بینم که دو نفر را که ظاهرا وکیل مجلس هستند اورده اند تا در مورد فساد در فوتبال در کمیسیون های مجلس صحبت کنند کمی از صحبتشان که می گذرد حوصله ام سر می رود و دوباره کانال را عوض می کنم . هر کس در زندگی روزهای تلخ داشته هر شخصی در خواب ممکن است خوابهای پریشان ببیند هر فردی امکان دارد به خاطر درد جسمانی زجر بکشد اما بعید می دانم که آدمی پیدا شود مثل من تا مختصری تنها می شود سریع به تخیل روی بیاورد که ای کاش این تخیلات چیزی شبیه کابوس بود اما انها همه شیرین هستند به مانند نوازش موهای نرم دختربچه رویاهایم انها همه دست یافتنی هستند مثل رفتن به پارک و دویدن و خندیدن با او آنها کاملا قابل لمس هستند به مانند دست دراز کردن برای عوض کردن کانال تلویزیون و وقتی که به خودم می ایم می بینم در آس و پاس ترین لحظه زندگی هستم و به ناچار شروع به رویابافی کرده ام اسم این خواب یا کابوس نیست عذاب است عذابی که شک ندارم خداوند بر بنده گان احمقش مقدر می کند.
