* طاهره ، طاهره عزیزم

هزار هیجان و هزار لرز مرا وادار کرد که این نامه را بنویسم رازی است گشودنی و باید پیش تو آشکار شود. دردی است گفتنی که باید هر چه زودتر گفته شود هیچ کس نداند تنها تو خود که می دانی، در تمام مدت آشنایی من چه طور زندگی کرده ام تو چه گونه زیسته ای. تنها خود می دانی که چه شب ها من مثل مار سر کوفته ای دنبال تو خزیده ام چه مدت ها که مثل جغدی بر لب دریای غم پر آویخته و نشسته ام، عوض خنده غم خورده ام به جای گریه ناله کرده ام مثل عنکبوتی دور خود تنیده و خود را خورده ام با نگاه خود دل ام را شکافته ای  با بی اعتنایی خون در رگ هایم را یخ کرده ای.

ادامه نوشته

زمستون


هرگز طعم غذاهایی که مادرم پس از کار کردن در خانه تاجرهای مختلف راسته کوچه به خانه می آورد، فراموشم نشده است. مادر در این خانه ها، در روزهای جشن و سوگواری ، عروسی و عزا کار می کرد. شب ، ته مانده سفره ها را بین فقرا قسمت می کردند. مادر موقع برگشتن، دیگ گنده ای را که از خانه برده بود، به خانه برمی گرداند. به علت ماهیت این نوعِ مخصوص گدایی، دیگ پر از نوعی معجون بود. برنج، کباب، قرمه سبزی، ته چین، قیمه ، ترحلوا و نان و لواشهای سفید مثل برف که عموماً در تنور این خانه ها پخت میشد قروقاطی توی دیگ ریخته بود. هر تکه این غذاها را مادر از یک گوشه سفره جمع کرده بود. بوهای متنوع و دوارانگیز و سرسام آور این غذاها دیوانه ام می کرد. اشتهای یک گرگ جوع کشیده را پیدا می کردم. مادرم خودش غذا خورده بود. مادربزرگ ، پدر و من به غذا حمله می بردیم؛ با شتاب، با تمرکز حواس تمام، مثل بچه پلنگهایی که پدر و مادرشان شکاری لذیذ در برابرشان انداخته باشد غذا می خوردیم وقتی کنار می کشیدیم مثل فیل مست بودیم. این غذای قروقاطی با بوها و طعمهای شهوتناک و اغواکننده اش، دریچه من به زندگی اشراف و تجار راسته کوچه بود. فکر می کردم همه شان هر شب همین قدر می خورند. فکر می کردم آنها هم جوع دارند و هر قدر می خورند سیر نمی شوند. بو و طعم ادویه این غذاها ، مجنون تحریک کننده ای بود که بخار سکه ، اسکناس، حیاطهای گنده و درندشت، باغهای پر گل و گیاه ، آسمانهای پر ستاره، سفرهای طولانی ، مهمانی های مفصل، عروسی های مجلل و تشییع جنازه های سنگین و رنگین و پر هیمنه و احترام انگیز، از آن به آسمان برمی خاست. این بوها و طمعها تخیل کودکانه مرا آتش میزد . می خواستم بزرگ که شدم، آدم پولداری بشوم که ته مانده سفرهای احسانم تخیل همه کودکان گرسنه را مثل کاغذ خشکی که طعمه حریق شده باشد بسوزاند و خاکستر کند.

رضا براهنی - رازهای سرزمین من - جلد اول - صفحه 343

این پست همچنان ادامه دارد

زمستون


زمستون

تو مثل من زمستونی نداری که باشه لحظه چشم انتظاری


خیلی وقت پیش ها زمانی که بچه سن  بودم خواب های طلایی می دیدم  آرزوهای و دغدغه های کودکیم را در رویا تصور می کردم  خوب یادم است که همه کتابهای تعابیر خواب را  جست و جو می کردم دنبال یافتن حقیقت و معنای درد دندان و نیش مار و ادرار به دیوار در خواب بودم و این امید را داشتم که رویاهایم همان خوابهایم باشد دیگر می دانستم اگر در روز به چیزی فکر کنم شب احتمال خواب دیدنش هست پس دور چیزهایی را که دوست داشتم در خواب ببینم خط قرمز می کشیدم تا مبادا بی جهت در خوابم بیاید و تعبیرش را خراب کند و حتی سعی می کردم که خوابهایم حتما پس از طلوع خورشید و هنگام سپیده باشد تا به تعبیر واقعی نزدیکتر باشد نوجوان بودم و سالهای زندگی پیش رویم بود از چیزی باک نداشتم شبها با رویای اینکه یکبار دیگر خواب ادرار کردن  یا خانه دار شدن و پول  پارو کردن یا هر چی چیزی دیگر را ببینم می خوابیدم  هر روز صبح که به مدرسه می رفتم و بوی کاغذ کاهی و کتاب درسی را استنشاق می کردم لذت فراگیری و حاضرجوابی توامان به من دست میداد دوست داشتم سریع و بیشتر یاد بگیرم و معلمها از من سوال کنند و ببینند چه چقدر بلدم بفهمند که می دانم و شاگرد زرنگ کلاس هستم اینها شاید ریشه در شخصیت ادم داشته باشد ولی حالا که بیشتر فکر می کنم به نظرم ریشه در خوابهایم داشت خوابهایی رنگارنگ و پر پول و سکسی و جذاب با دخترکانی دلفریب .

نوعی خوش باوری و فرار از حقیقت در همه خوابهایم بود می خواستم باور کنم که همه این زجرهایی که می کشم و تلاشهایی که برای پیشبرد کارهایم انجام می دهم به سرانجامی خوش و شیرین منتهی می شود دوست داشتم وقتی درس می خوانم خلبان و دکتر شوم ( دوست داشتم دکتر تیم پرسپولیس شوم!)  پس روزها زجر درس خواندن را می کشیدم و شبها در خواب خیالبافی می کردم دوست داشتم در زمین فوتبال با بهترین بازی و مهمترین و حساسترین گل زده در زمین بیرون بیایم بنابراین روزها دنبال توپ پلاستیکی دو لایه می دویدم و عرق می ریختم و شبها همان گلها را به شیوه ای تماشایی تر و اکروباتیک ( مثل گل زلاتان به تبم ملی انگلستان) می زدم دوست داشتم پولدار شوم و سوار بهترین ماشین شوم .

حالا مدتها ست که از ان دوران می گذرد زمانه عوض شده ایام کودکی و نوجوانی و حتی جوانی تمام شده و در استانه دروه میانسالی هستم حالا وقت تعبیر شدن  خوابهایم است ولی چیزی از ان رویاهای شیرین تبدیل به حقیقت نشده بنابراین نوعی ترس و دلهره با خود اورده که پشت همه انها هم یاس و ناامیدی خوابیده است لحظه ای نیست که  مبادا از این ترس رها شوم و با خود در مورد گلهای نزده ام و حرفه ام و شغلم و اینده ام و حتی بچه هایم فکر نکنم .

اما باید بگویم...

این پست همچنان ادامه دارد...