
زمستون
تو مثل من زمستونی نداری که باشه لحظه چشم انتظاری
خیلی وقت پیش ها
زمانی که بچه سن بودم خواب های طلایی می
دیدم آرزوهای و دغدغه های کودکیم را در
رویا تصور می کردم خوب یادم است که همه
کتابهای تعابیر خواب را جست و جو می کردم
دنبال یافتن حقیقت و معنای درد دندان و نیش مار و ادرار به دیوار در خواب بودم و
این امید را داشتم که رویاهایم همان خوابهایم باشد دیگر می دانستم اگر در روز به
چیزی فکر کنم شب احتمال خواب دیدنش هست پس دور چیزهایی را که دوست داشتم در خواب
ببینم خط قرمز می کشیدم تا مبادا بی جهت در خوابم بیاید و تعبیرش را خراب کند و
حتی سعی می کردم که خوابهایم حتما پس از طلوع خورشید و هنگام سپیده باشد تا به
تعبیر واقعی نزدیکتر باشد نوجوان بودم و سالهای زندگی پیش رویم بود از چیزی باک
نداشتم شبها با رویای اینکه یکبار دیگر خواب ادرار کردن یا خانه دار شدن و پول پارو کردن یا هر چی چیزی دیگر را ببینم می
خوابیدم هر روز صبح که به مدرسه می رفتم و
بوی کاغذ کاهی و کتاب درسی را استنشاق می کردم لذت فراگیری و حاضرجوابی توامان به
من دست میداد دوست داشتم سریع و بیشتر یاد بگیرم و معلمها از من سوال کنند و
ببینند چه چقدر بلدم بفهمند که می دانم و شاگرد زرنگ کلاس هستم اینها شاید ریشه در
شخصیت ادم داشته باشد ولی حالا که بیشتر فکر می کنم به نظرم ریشه در خوابهایم داشت
خوابهایی رنگارنگ و پر پول و سکسی و جذاب با دخترکانی دلفریب .
نوعی خوش باوری و
فرار از حقیقت در همه خوابهایم بود می خواستم باور کنم که همه این زجرهایی که می
کشم و تلاشهایی که برای پیشبرد کارهایم انجام می دهم به سرانجامی خوش و شیرین
منتهی می شود دوست داشتم وقتی درس می خوانم خلبان و دکتر شوم ( دوست داشتم دکتر
تیم پرسپولیس شوم!) پس روزها زجر درس
خواندن را می کشیدم و شبها در خواب خیالبافی می کردم دوست داشتم در زمین فوتبال با
بهترین بازی و مهمترین و حساسترین گل زده در زمین بیرون بیایم بنابراین روزها
دنبال توپ پلاستیکی دو لایه می دویدم و عرق می ریختم و شبها همان گلها را به شیوه ای
تماشایی تر و اکروباتیک ( مثل گل زلاتان به تبم ملی انگلستان) می زدم دوست داشتم
پولدار شوم و سوار بهترین ماشین شوم .
حالا مدتها ست که
از ان دوران می گذرد زمانه عوض شده ایام کودکی و نوجوانی و حتی جوانی تمام شده و
در استانه دروه میانسالی هستم حالا وقت تعبیر شدن خوابهایم است ولی چیزی از ان رویاهای شیرین
تبدیل به حقیقت نشده بنابراین نوعی ترس و دلهره با خود اورده که پشت همه انها هم
یاس و ناامیدی خوابیده است لحظه ای نیست که مبادا از این ترس رها شوم و با خود در مورد
گلهای نزده ام و حرفه ام و شغلم و اینده ام و حتی بچه هایم فکر نکنم .
اما باید بگویم...
این پست
همچنان ادامه دارد...