بیانیه

عصبانیم آره عصبانی ِ عصبانی ، از دست خودم از دست کارهام حتی از دست رفیقام اون بنده های خدا هم آروم آروم لیز خوردن اومدن تو این عصبانیت  ولی به هر حال الان از دست اونام عصبانیم ؛همکارام، آره از دست همکارام هم عصبانیم  تازه الان فهمیدم از خود خدا با اون خداییش هم شاکی ام الانه دوست دارم سرمو بزنم به طاق به یه دیوار به یه جای محکم جاییکه سرم بشکنه خون بریزه و از روی پیشونیم رد بشه، از کنار ابروها بگذره جلو چشمم رو بگیره و شرشر بریزه پایین بعد سرم گیج بره و فشارم بیفته پایین آهان - حالا داره خوب میشه - سرم که گبج رفت دوست دارم یخورده تلوتلو بخورم یه ذره بالاخره قدم به جلو بردارم - حتی تو عالم گیجی باز قدمه دیگه - برم جلو و باز برم جلو بعد یاد یه رویای خوب بیفتم یه خنده ریز روی صورتم بشینه طوریکه موقع خنده و خون اون رویا درد شدید اون لحظه رو از ذهنم کمی دور کنه و وقتی بعد از چند قدم کج ماوج بیفتم رو زمین با صورتم بیفتم رو زمین با یه ورش طوریکه وقت خوردن رو زمین همون سمت صورتم هم زخمی خطی چیزی برداره بعد همچین دوست دارم سر راهم موقع خوردن زمین یه قلوه سنگ هم باشه که کنار لب و دهنم بخوره و باعث بشه یه چند تا دندونم بشکنه و خورد بشه و بریزه تو دهنم الان مزه میده میچسبه 

چی دارم میگم چی رو به هم می بافم خدای من ببین خیالبافی رو فکر کنم مریض شدم از ناله و گلایه کردن به این شکل بدم میاد ولی ظاهرا این روزها حالم زیاد خوب نیست که بعد از این همه مدت که میام و چیزی می نویسم اینا میرسه به ذهنم و با تایپش حال شما را هم بد می کنم احساس می کنم باید کاری بکنم حرکتی کنم که بتونه این عصبانیت رو خفش کنه چیزی که منو از روی دکمهPAUSe بِکنه و PLAY کنه به علاوه هر چی گذشته بر من رو هم پاک کنه... پاکه پاک

رازها

معمولا لباس روشن آستین کوتاه می پوشید دستانش تا آرنج از فرط آفتاب خوردگی سیاه بود موهایش لخت و مشکی، همیشه اخرین تارهای مو روی شانه هایش بود و با هر لرزشی قدری موهایش هم تکان می خوردند  چشمانش به درشتی آهوهای شنیده شده در داستانها بود قدش به فراخی سرو می ماند لب هایش بی مانند و به اندازه بود خنده هایش دلربا و گونه هایش برجسته مژگانش پُر و همیشه به سوی آسمان قد کشیده  ابروهایش نازک بود کمان ابروها نه شکل  کمان رنگین کمان بلکه تیز و کشیده بود وقتی می خواست به پسری حمله کند کافی بود نگاه کند ابروهای کشیده اش کمکش می کردند عصبانیتش دیدنی بود و خواستهِ دل موقعی که خشمگین می شد صورتش صاحب راز خاصی می شد . آن موقع همه پسرها با ترکیب  چشم ها و چین پیشانی و گونه ها و بالاخص ابروهایش  مطیعش می شدند تا بتوانند صاحب رازها را بیشتر ببینند و اصلا احساس مهم بودن بهشان دست میداد خود و باعث فخرشان بود شخص بنده بارها و بارها امتحان کردم ابتدا هنگام بازی هایمان نمی دانستم و عصبانی می شد به محض عصبانیت دستور را صادر می کرد و بعد از من به سر دویدن ها بود آنقدر از راه دور و نزدیک  صورت پر جبروتش را نگاه کردم که رازش را فهمیدم عصبانیت کلید راز شده بود و تبدیل شد به بازی جدید من ، از من خنگ بازی و دست پا چلفتی گری و از او عصبانیت های رام کننده گاهی برای فرمانبَری لازم بود تا دور دست ها بروم بعضی موقع ها چند ساعتی محو می شدم تا مثلا دستوری احمقانه را انجام دهم کسی از من خبر نداشت و خبری هم لازم نمی دانستم بدهم فقط دوست داشتم او عصبانی شود و دستور دهد و آن رازها را در صورتش ببینم بازی تا جایی جالب بود که او هم به راز من پی برد انگار فهمیده بود که بازی خورده است بنابراین از جایی دانستم  که دارد به من رو دست می زند، بازی برگشته بود کارتها دیگر به نفع او بودند عصبانیتش دیگر دیدن نداشت چون به ابروهایش انگار مداد می کشید یا هر چیز دیگر باعث شده بود پر پشت و کلفت جلوه کند لبهایش بجای سرخ بودن صورتی می شد یک آدامس همیشه در دهانش می انداخت و مدام در حال جویدنش بود که عصبانیتش را آرام کند تازه توجهم به باقی اندامش جلب شد متوجه شدم که موقع راه رفتن مراقب طرز قدم زدنش است روسری را انقدر سفت می بست که خط قرمزی زیر گردنش می انداخت لباس های آستین کوتاهش هم تبدیل به پیراهن های گشاد و استین بلندی شده بود که بوضوح لاغری و استخوانی بودنش را منعکس می کرد. بعدها فهمیدم که مادرش دیگر نمی خواهد دختر با پسرهای کوچه بازی کند حتما به او تذکر داده بود و لباس ها و آرایشش  را کمی مناسب تر کرده بود آخر او 9 سالش تمام شده بود و به سن بلوغ رسیده بود.  

پول هوس

امروز داشتم سر ظهر یکی از سریالهای 20 دقیقه ای طنزی که رو هاردم بود رو رصد می کردم به اسم Last Man Standing  هنرپیشه اقائه نقش اولش یهو وسط سریال دلش خواست ساندویج بخوره بعد با یه عشق و حالی این سانودیچ کوفتی رو می چپوند تو دهنش که دلم ضعف رفت بی موقع سریال دیدن نتیجه اش میشه همین دیگه آدم سر صلاه ظهر مرداد ماه یهو هوس پیتزا می کنه اونم  با شیکم خالی و زبون روزه ، ویار ماه رمضونه دیگه  پارسال خوب یادمه که دم غروبای ماه رمضون  از جلو میوه فروشی محله مون رد که میشدم چشمام میخورد به طالبی ، هندونه لب و لوچه ام پهن میشد کف اسفالت و دیگه دست خودم نبود  شده یه قرون ته جیبم که بود باید می رفتم یه دونه از اون طالبی های کوچولو که بوی چسبانک و شیرینش تا ته مخاط دماغم می رفت بالا رو می خریدم لعنتی عجب بویی عجب مغازه ای چقدر نور چراغ هایی که مگس دور و ورش وول می خوردند و میفتادند رو گرمک و طالبی و هندونه و شلیل و آلو زرد دلنشین و قشنگ بود باید پول رو میریختم تو جیب میوه فروش  تقریبا هر دو شب یه بار ما سر سفره افطار طالبی هندونه داشتیم . حالا که سر حرفو وا کردم بد نیست که بدونید یه مدتی هم بود که گیر داده بودم به سیرابی البت این سیرابی خدا رو شکر مال رمضون نبود مال شعبون بود همین ماه پیش رو میگم شام سیرابی می خوردم هر روز هفته به مدت تک هفته بعد قیافه ام رو باید میدیدید .

حالا هوس پیتزا کردم و الان که دارم این سطور رو برا شما می نویسم به پیتزا سیامک محله مون سفارش یه دونه اسپیشیالش رو دادم ایشا اله تا چند دقیقه که رسید دم درب منزل موقع بازی پرسپولیس فجر سپاسی جلو تلویزیون تناول می کنیم ایشاله شماها هم همچین هوس های احمقانه ای بکنید تا بفهمید پول هوس آی دادن داره ...
اها راستی این پست رو سر ظهر با زبون روزه نخونید ... لطفا ... خواهشا... مدیونتون میشم اگه هوسی بشید دم شماها گرم