همیشه دنبال دلیلی بودم که بیشتر دل به نوشتن بدهم حتی اگر انشاش مثل همین کلمه انشا من غلط باشد و بی وزن و نامانوس. کتاب اندوه جنگ را که خواندم نویسنده اش دلیل خوبی برای نوشتن داشت .


کیئن خودش را ترغیب کرد: (( باید بنویسم!))

یقه را بالا می داد، محکم کتش را دور خود می پیچید و شب به شب در طول خیابانهای ساکت هانوی راه می رفت، به خودش  قول هایی می داد، شعارهایی در سر می پروراند تا اندیشه هایش را بر کاغذ بیاورد.

-          باید بنویسم! مثل این می ماند که با مشت سنگ خارا را خرد کنم. مثل این می ماند که خودم را بیرون بریزم و تمام رازهایم را در معرض جهان خارج قرار دهم.

-          باید بنویسم! تا خودم را از شر این روح پلید خلاص کنم، تا به جای این که اجازه دهم روح زجر کشیده ام در دریایی از سر افکندگی و اندوه معلق شود، بالاخره روی آرامش را ببینم.

-          باید بجنبم! حتی اگر ساعاتی را که پشت میز بوده ام بی نتیجه باشد یا مجبور شوم بخش هایی از داستان را نوشته ام دور بریزم، باید جلو بروم و الا درد برایم غیر قابل تحمل می شود...

اندوه جنگ – بائو نینه انتشارات افق صفحه 154


این هم لینک یادداشت خانم معصومه اکبری در سایت هزار کتاب درباره اندوه جنگ