چه کنم کاشکی می توانستم یعنی دیگر در توانایی های خودم نمی بینم در مرحله همیشگی تردید و نگرانی بسر می برم  و مثل شما خجالت می کشم خجالتی که از ترسها ریشه گرفته از حجب و حیای مسخره و با نصیحت و قربان صدقه رفتن و یا با تهدید و ارعاب دیگران درست نمی شود که اگر میشد دیگر منتظرِ ایستادن کنار شما نبودم تا با هم لحظه پرواز  پرنده ها  را ببینیم و به این فکر کنیم که زمان در حال گذر است و ما هنوز تکیه به دیوار بجا مانده از دنیای خیالی مان داده ایم  و به اینکه اصلا کی باید این لایه زمخت و ضخیم پوسته خودساخته خجالت و شرم و ترس را بشکافیم و برای یک بار هم که شده صادقانه با خودمان رفتار کنیم صادقانه اندورنی خودمان را از خلوت خودمان به دیگران منتقل کنیم که بفهمند و اگاه شوند تشنه شجاعتم تشنه حقیقتی هستم که خودم فریاد بزنم ولی گفتنش انگار فقط در خوابها و رویاها و این وبلاگ در کنج سرای بلاگفا اتفاق می افتد...