علی جکسون یا علی جکی در اختیاریه بدنیا آمده و بزرگ شده خیابان آذربایجان است آن طور که خودش به من گفت خانه مادری اش آنجا بوده که بعد به دو طبقهِ در سلسبیل اثاث کشی کردند عمری را با رقص و رقاصی گذرانده و به خاطر مهارتش در بِرِک زنی  به وی لقب علی جکسون یا علی جکی را داده اند. از 15 سالگی در مغازه می ایستاده و یک سوپرمارکت را اداره می کرده است . و تا اینکه به پیشنهاد "علیرضا" بهترین دوستش  به مغازه لباس فروشی در چهارراه امیر اکرم و بعد سه راه جمهوری رفت. پدرش در وزارت بهداشت کار می کرده و بعد در زمان بازنشستگی او را به عنوان جانشین خود در همانجا معرفی می کند اما بیشتر از چهل روز دوام نمی آورد در نتیجه استعفا می دهد و دوباره به همان لباس فروشی روی میاورد . جنگ آغاز می شود و بعد از مدتی با هجوم مامورین برای سربازگیری به پاساژ، او به همراه عده ای از جوانان آن پاساژ بالاجبار به سربازی می روند برای اموزشی به لواسان برده می شوند بعد انها را به همراه یک گردان دیگر عازم کردستان می کنند و بیست و نه ماه تمام در آنجا خدمت می کند . بعد از جنگ دلار فروش می شود و شب و روزش می شود دلالی ارز های خارجی و بعد دوباره به پیشنهاد دوستی عازم فرنگ می شود و در رویای ویزای امریکا می سوزد و می سازد ، ویزای رومانی جور می شود ! چند روز اول را در بلغارستان گذرانده و بعد تا موقع بازگشت  رومانی بوده به گفته خودش آن دوره از جوانی بهترین و شیرین ترین دوران زندگی اش بوده تا یک روز خواهرش به او زنگ می زند که " پا شو بیا تهران عروسی دارم می گیرم"  از وی در مورد شوهرش پرس و جو می کند و تازه می فهمد که آقا داماد همان علیرضا دوست دوران بچگی اش است و با قصه عشق و عاشقی خواهر با دوستش از زبان همشیره مواجه می شود انهم بی هیچ خجالت کشیدنی ، از همان پشت تلفن به خواهرش می گوید" ببین به علیرضا بگو وای به حالت اگه من بیام اونجا ، کاری می کنم که مرغهای آسمان به حالت گریه کنند . مرتیکه فلان فلان شده با من رفاقت می کرده و با خواهرم عشق و حال !" تازه می فهمد که علیرضا خاطر خواه خواهر وی بوده و بعدها می فهمد که بر روی پشت بام منزلشان داستان ها داشته اند . بی حرف پیش برای خلاصی از آن عقده حقارت و اعاده حیثیت نه از خواهرش که برای غرور لگدمال شده اش به تهران بر می گردد اما وقتی در اینجا می بیند که همه راضی هستند و خواهر هم از همه خوشحالتر پس بر دلش قفل می زند و لگام آن را می کشد و حالا از آن موضوع  خیلی خوشحال است الان هم ایران خواهرش با علیرضا زندگی رویایی  با دو بچه  شیرین  دارند. بعد از امدن در تهران دوباره تصمیم به بازگشت می گیرد اما همزمان با بالاگرفتن جنگ در شبه جزیره بالکان و جنگ در بوسنی دیگر از ویزای رومانی برای او به عنوان یک مسلمان خبری نیست و مدرکی صادر نمی شود، دوست دخترش در رومانی را به راحتی هر چه تمام از دست می دهد و زمانی فکر او از سرش بیرون میرود که دختر نیز به خاطر وی حاضر به امدن به ایران نیست و با پسر دیگری آشنا شده و بعد هم شوهر می کند!

پوشاک و لباس فروشی تجربه ای لذت بخش بوده که او را پابند خود می کند و تصمیم می گیرد شب و روزش را پای لباسها بگذارد و با تلاش شبانه روزی موفق به گشودن شعبه دوم مغازه اش در تهرانپارس می شود، در آنجا با دختری آشنا می شود که آرایشگر بوده و بس زیبا . تصمیم به ازدواج با وی می گیرد و حالا از ازدواج با آن دختر او هم مانند خواهر دو بچه دارد. اما بعد از چهارده سال زندگی مشترک اختلافات وی با سارا همسرش با ورشکستگی و بدهکاری هایش همزمان می شود و زنش برای طلاق دادخواست می دهد و بی پرده به وی می گوید که "اگر به خاطر اختلافاتمان حاضر به گذشت آنهم به خاطر بچه هایمان باشم با فقر و نداری ات نمی توانم کنار بیام" پس تصمیم به متارکه می گیرند الان چند سالی است که از او جدا شده و خانه اش را بابت مهریه زنش فروخته و قرضش را حالا ادا کرده است. سارا همسر سابقش بعد از گرفتن مهریه و با مختصری پس انداز که از ارثیه خانوادگی اش داشته ارایشگاه میزند که حالا دیگر معتبر است و کار و بارش الان سکه است به قول خودش بهترین ماشین ها الان زیر پای زن سابقش  و در نتیجه بچه هایش است.

خودش می گوید سارا نه اینکه زن پول پرستی باشد یا قصد کلاهبرداری داشته باشد بلکه از همان اول اینچنین بار امده بوده و اصلا نمی توانسته جور دیگر زندگی کردن را تجربه کند پس از تصمیم جدایی زنش اصلا گله ای ندارد که گر گله هست از خودی است. گفت درست است که از هم جدا شده ایم ولی به مرتضی علی قسم الان خیلی بیشتر دوستش دارم طوریکه او کافی است بگوید ف تا من فرحزاد برم . با اینکه دیگر نمی توانم به او دست بزنم ولی حاضرم جانم را برایش بدهم . وقتی این جملات را میگفت خواستن را از لابلای کلمات جمله هایش میدیدم  . رنج دوری را تحمل می کند  و غم فراق می کشد

زمانی که من دیدمش ، لبخندی زد اروم و  اهسته گفت " موتور؟" و من هم سرم رو به نشانه تایید تکون دادم ، او پشت موتور از زندگی اش گفت و من هم شنیدم . تجربه سفر میدان ونک تا خانه برای من با علی جکی شیرین بود طوریکه اصلا نفهمیدم که کی به خانه رسیدم وقتی از زنش حرف میزد و از عشقی که هنوز به اون داره احساس ترحم کردم توی دلم می گفتم که از کجا معلوم تا حالا زنش با اون همه ثروت پیش یه مرد دیگه نباشه خدایی روم نشد بپرسم شایدم بوده و دیگه الان دیگه نیست اما دیدم که زجر دوری از عشق  شکنجه ایی که  می تونه موهای ادم رو یه شبه سفید کنه.الانم به عنوان آخرین جرف بیتی از سعدی نقل قول می کنم که میگه:

رادران طريقت نصيحتم مكيند / كه توبه در ره عشق آبگينه بر سنگ است