گاهی اوقات زمانی که فرصتی برای فکر کردن پیش می آید ( نه فکر در مورد زندگی روزمره مثل خرید مایحتاج خانه و پرداخت قسط ها و وام ها و هزار فکر دیگر) مث همین دو سه روزی که همه چی تعطیله ، ناخوداگاه میرم تو فکر گذشته ها نه اینکه بخوام هی یاد ایام از دست رفته رو بکنم و قغان سر کنم که ای داد و ای بیداد چرا چنین است و چنان نیست ولی بذارید...

نمونه اش همین امروز ...

صبح اول وقت با عمو مجید و پسرعموهام تصمیم گرفتیم بریم کارگاه پدر در شهرک صنعتی تا هم بازدیدی کرده باشیم هم عموم اقلام و اجناس مورد نظرش رو خریداری کنه ، چون روز تعطیل بود تقریبا همه چی و همه جا بسته بود ،ولی  ما تونستیم از تک و توک جاهایی که توی شهرک صنعتی چهاردانگه باز بودن خرید کنیم بعد از اون هم رفتیم کارگاه پیش پدر و پسرخاله های نازنین . بین راه که داشتیم میرفتیم با سر به مهدی پسرعموم اشاره کردم که ببین مهدی اینجا یه سری از سکانس های وضعیت سفید فیلمبرداری شده و اگه بریم داخل روستای پلایین مدرسه رو هم بهت نشون میدم... همین که اینها رو گفتم یاد قدیم و ترافیک سبُک دهه هفتاد افتادم ؛آوار و حسرت سریال وضعیت سفید کم بود غم وغصه خلوتی خیابونهای اون موقع هم روی دلم نشست . بعد به این فکر کردم درسته میگن انسان باید در اجتماع رشد کنه و خلوتی و تنهایی زیادش هم خوب نیست ولی بخدا این شلوغیها هم دیگه ادم رو کلافه می کنه ، شلوغی هم باشه باید خلوتش باشه ، باید طوری باشه که مثلا ادم بفهمه یه کلاغ داره بالای درخت قارقار می کنه ، عباس اقا بقال محل داره زباله های مغازه رو تو جوب  آب میریزه و سعید موتوری هم داره کِرکِره مغازه اش رو میده بالا و تو (من) از صدای کرکره لذت ببری ! ، اما الان وقتی می خوای همزمان به اینا گوش بدی تندی یه ماشین از جلوت ویراژ میده و سرت رو میبره و اگه اینکار رو هم نکنه بوق ماشین عقبی که میخواد از اون سبقت بگیره کلافه ات می کنه و بنابراین صدای همزمانی این کارها رو نمی تونی گوش کنی و شاید هم صدای زندگی رو این روزها خوب دیگه نمیشه گوش کرد.

پ . ن : عکس متعلق به امیرترابی پسرخاله محترم است در کنار لوگوها و متعلقات مربوط به سی امین جشنواره فیلم فجر که در کارگاه ساخته میشد