جوانی در دنیای غول‌آسای کلان‌شهری خوابش نمی‌برد پس تصمیم می‌گیرد که به دکتر مراجعه کند، دکتر توصیه‌ای به او می‌کند: «خود‌بی‌خوابی بیماری نیست، نشونه‌ی یک بیماری وخیم‌تره، بفهم که مشکل اصلی کجاست. به صدای بدنت گوش کن اگر می‌خواهی رنج واقعی رو ببینی سه‌شنبه شب در مراسم عشای ربانی شرکت کن‌، تومور مغزی‌ها رو ببین‌...»

میگل داناموتو ‌در جایی از کتاب گران‌مایه‌اش‌ درد جاودانگی می‌گوید‌: «جهان برای آگاهی‌ست و همه‌ی دست‌و‌پا‌زدن‌های دردناک و غم‌انگیز بشر در راه نجات خویش، این تمنای جاودانه‌ی جاودانگی که کانت را به آن جهش جاودانه برانگیخت، همه‌ی این‌ها تلاش و تقلایی برای کسب آگاهی‌ست. اگر آگاهی چنان‌چه بعضی نامتفکران ناانسان تصور می‌کنند، چیزی بیش‌تر از درخشش‌ اخگری در میان‌ دو ابدیت ظلمانی نباشد‌، هستی بسی حقیر و مبتذل خواهد بود.»
آگاهی ضرباهنگ ‌کتاب است. قهرمان رمان چاک پالانیک با استفاده از کشف حقیقت به مرحله‌ی حیرت و جنون‌آسایی می‌رسد (‌لوله‌ی تفنگ به ته گلویم فشار می‌آورد.) تایلر می‌گوید‌: «ما واقعا نمی‌میریم‌. آگاهی به مانند یک نهال نورس در وجود مرد پا می‌گذارد‌؛ همانند لحظه‌ی پیدایش یک نطفه در رحم مادر تا به‌دنیا آمدنش و بعد ‌بزرگ‌شدنش رشد می‌کند و او را از یک فرد بی‌تاثیر به مردی مسوول و پرکار تبدیل می‌کند (‌در فصول پایانی رهبر یک گروه بزرگ از میمون‌هاست!)‌.» هسته‌ی اصلی ‌کتاب آگاهی‌ست که داناموتو در کتابش نقل کرده و فقدان آن‌را حتی باعث حقیر شدن جهان می‌داند اما برای رسیدن به این‌چنین حقیقتی احتیاج به رشد تکوینی‌ و نیاز مبرم به پله‌پله گام برداشتن در جهت تعالی شدن است.‌
سطور بالا چکیده‌ و فحوای مطلبی‌ست که می‌توان برای‌ مراحل تکامل شخص بی‌نام دنیای رمان گفت‌. او برای تکامل خود و‌ مرد‌شدنش‌ هزینه‌ی سنگینی می‌پردازد و راه بسیار سختی را می‌پیماید. اینکه ‌چه‌طور توانست از یک فرد جاهل که فکر و ذکرش تنها خرید و خوراک و مصرف گرایی صِرف است تبدیل به انسانی مولد و خالق یک نیروی خلاقه‌ای بس عظیم شود به همان آگاهی مربوط است به رنجی‌ست که تحمل کرد‌، دکتر در ابتدا به او تنها مکان رنج‌کشیدن معدودی انسان را نشان می‌دهد ولی او از یک انجمن ریاضت‌کشی که تنها می‌توانند برای مشکلات‌شان گریه کنند به واسطه‌ی کمک‌های خواسته و ناخواسته‌ی یک زن به رنج عظیمی پی برد که انسان نوع بشر تحمل می‌کند‌؛ خود ویران‌گری از آنجا و با دیدن زن آغاز شد و انسانی با ساختار ذهنی نو بر پاشد‌.
شاید لازم باشد برای تغییر دیدگاه ‌بشر دوپا‌ نسبت به این مصرف‌زدگی خودمان و جامعه‌مان گاه چنان ایده‌های مخاطره‌آمیزی داشته باشیم که ساختمانی را ‌منفجر کنیم‌! چربی بی‌مصرف ‌انسان را به خوردش دهیم و اصلا به مانند باشگاه مشت‌زنی آن‌چنان بر سر و صورت هم بزنیم که چهره‌های‌مان قابل تشخیص نباشد و بعد به کمک نیروی عشق (‌مارلا) و ایمان بتوانیم به آن ریسمان نجات وعده داده شده دست پیدا کنیم.
ایده‌ی تو‌در‌‌توی روایت رمان باشگاه مشت‌زنی به گسترش موضوع و ایجاد فضایی برای بسط داستان بزرگ آگاهی کمک شایانی می‌کند اما این مشکل را در پایان به‌وجود می‌آورد که گویی شما باید معمایی را حل کنید و وقتی معما را بعد از خوانش مجدد کتاب حل کنید دیگر کتاب آن رنگ و بوی خوبش را در پس این جواب‌گیری کم رنگ می‌کند. در واقع پیرنگی‌ست پررنگ برای داستانی این‌چنین خطیر و شالوده‌شکن، پس مهم است که گول ظاهر معمایی کتاب را نخوریم این‌که ما بفهمیم تایلر چه جای‌گاهی در مثلث زیبای شکل گرفته (‌راوی- تابلر- مارلا) دارد مهم است اما مهم‌تر این است که با گشایشش سرد نشویم و سعی کنیم نگاه‌مان به کتاب فراتر از حل یک جدول ساده متقاطع باشد!
نکته‌ی آخر اینکه برای حلاجی پایان داستان لازم است به این موضوع اشاره کنیم که چاک پالانیک با رمان پست مدرنش به‌طور غیر مستقیم ما را به اشارات مذهبی در ادیان آسمانی ارجاع می‌دهد خواب غفلتی که مدت‌ها طول می‌کشد ‌(‌ظهور شخصیتی هم‌چون تایلر در موقع بی‌خوابی ظاهری راوی) و بعد از آن به‌هوش‌‌آمدن او گویی مانند داستان خواب اصحاب کهف است که از شر حاکم ستمگر زمانه‌شان به کوه پناه آوردند و به خواب رفتند و بعد از بیداری آن‌چنان دنیا برای‌شان واژگونه شد که نتوانستند از پس حقایق آن دوره بربیایند پس از خدا مرگ دوباره‌شان را خواستند! حالا شاید درک بهتری از پایان کتاب داشته باشید.