دختر زیبا

چند صبحِ روزِ بعد از برف بود که ساعت 6 آفتاب نزده از خونه زدم بیرون ، با چشمان نیمه بازِ خواب راه رو با کفش های کِلاکسی که تازه خریده بودم ( و هنوز از داشتنشان مثل بچه ها ذوق زده ام) طی می کردم و با لگد کردن چند تکه از برف های هنوز مانده از ان برف ریزان زیر پایم خِرِچ خوروچی دلنشین داشتم . سوار اتوبوس های تندور شدم . عاشق این اتوبوسها هستم از همه نظر ( از همه نظر : رنگ و سرعت و گردن کلفتی و هیکل یغرشون) ؛ ته تنگ اتوبوس لم دادم و از بخاری پر نفس خودرو داشتم گرما بیرون می کشیدم، در بهترین نقطه بهترین ماشین اون ساعت روی کره زمین بودم که چشمانم با چشمان دختری گره خورد . اول نگاه از من بود و بعد او، سرش رو سریع چرخاند و از پنجره بیرون رو نگاه کرد، خیلی عجیب بود چشمانم همانطور ثابت بر صورتش قفل شده بود . واه که چقدر زیبا بود . کمی آرایش و سایه سیاه زیر آنها و کمی هم پر رنگی بیش از حد مشکی مژگانش جلب توجه میکرد، اما مهمترین زیبایش متعلق به چشمان درشتش بود . مختصری رژ لب سرخابی بر لبانش بود . از لای روسری معمولی مشکی رنگش گوشواره های مروارید نشانش به همراه موهای سیاهش پیدا بود، بعد از چند لحظه فهمیدم که دختر آدامسی هم در دهان دارد که به آرامی در حال جویدن ان است. انگشتانش باریک و کشیده بودند . رنگ سیاه ناخن ها کاملا پیدا بود و یک دستبند قهوه ای شکل هم بر دست راستش بود . خوب که دقت کردم اثری از انگشتر نامزدی یا ازدواج بر دستانش ندیدم خوشحال بودم شادتر هم شدم همین باعث شد که بیشتر دقت کنم ، می توانم بگویم در آن ساعت روز ضمن اینکه این سوال برایم پیش امد که این دختر اینجا چه می کند اما خوشحال بودم که موجودی چنین زیبا درست روبرویم نشسته ، در همان لحظه و در رویاهای همان لحظه ام شروع به گپ زدن با او کردم و در ذهنم گفتم که فقط می خواهم با شما حرف بزنم و مثلا بدونم که الان این موقع صبح کجا تشریف می برید یا دقیقا کارتون چیه خانم؟ شما همیشه این موقع روز با اتوبوس بیرون میرید و مسیر همیشگی تون همینه ؟ و اگه آره پس چرا تا حالا من تو اتوبوس های این خط شما را ندیدم؟ اه بلندی کشیدم و از خیال بافی دست کشیدم و حواسم رو جمع کردم که مبادا ایستگاه رو رد نکنم . ولی نشد.
رودربایستی رو بیشتر کنار گذاشتم و مستقیم خط نگاهش رو دنبال کردم تا اینکه دوباره در چشمانم خیره شد . فکر کنم تازه فهمیده بود که من مدتهاست به او خیره شده ام. کمی خودش را جمع کرد، کیف طلایی رنگش را که با یک نوار قهوه ای رنگ پوشانده شده بودمحکم روی هر دوپایش بغل کرد و از طرز سریعتر جویدن ادامسش فهمیدم که کمی عصبی شده ، شاید پیش خودش دعا میکرد که زودتر به ایستگاهش برسد و از اتوبوس خارج شود و از شر این نگاه هیض خلاص شود اما در این سو من خدا خدا می کردم که در همان ایستگاه خودم ( شیخ بهایی ) پیاده شود تا کمی بیشتر همراهیش کنم. با اینکه اتوبوس هر ایستگاه شلوغ تر میشد و تماشای چنین صورت زیبایی سخت تر میشد ولی از نگاه کردن بهش دست برنداشتم . بالاخر به ایستگاه رسیدم و باید پیاده میشدم و من افسوس می خوردم که واقعا چه زود دیر می شود! با هر زحمتی خودم را از لابه لای جمعیت هل دادم تا به درب خروجی رسیدم و در همین حال هم همچنان یک چشمم دنبال ردِ نگاهِ وی بود ، فکر کنم که انگار خیالش راحت شده بود که پسرِمزاحم دارد می رود. از اتوبوس خارج شدم ، تصمیم گرفتم که برای آخرین بار این همنشین زیبا ولی دور را ببینم و بروم پس با طمانینه و آهستگی از کنار قسمت بانوان گذشتم و تصمیم گرفتم که با نگاهم خداحافظی باشکوهی انجام دهم اما فهمید و دستانش را بر روی صورتش گرفت تا من دیگر چهرهِ پُر کشش او را نبینم که تازه متوجه شدم بر روی دست راستش یک خال نخودی قهوه ای رنگ هم هست که از دور پیدا نبود.