نفوذی (1)
پنج شنبه یازدهم خرداد؛ می خواستم ناهار را با دوستانم در تجریش باشم ساعت یک و نیم بعداز ظهر بود و من هنوز از میدان جمهوری رد نشده بودم تا مقصد فاصله زیادی مانده بود تازه این غیر از ترافیک عجیبی بود که بعداً در راه دیدم به گمانم همه در حال خروج از تهران بزرگ بودند. اتوبانهای تهران پر از جمعیت خودروها بود (حداقل آن چند مسیری که من در محدوده غرب تهران دیدم ).
دوباره برگشتم خانه و سی دی هایی که برای دوستانم رایت کرده بودم را برداشتم برای اینکه این تاخیر عجیب و غریب را بتوانم جبران کنم فقط یک راه می شناختم ؛ موتور، وسیله ای که درست در این موقعیت ها بدرد میخورد و من مدتهاست گرفتار این دوچرخه پر سرعت هستم. عجله داشتم و بدرد موارد اینچنینی می خورد مثل تندباد عمل می کند نیازی نیست در راه به عجله تان فکر کنید کافی است فقط کمی عاشق هوای آزاد پر دود تهران باشید و البته کمی هم جیبتان پر پول باشد.
فیلم زیاد دیدن و زندگی را شبه سینما تصور کردن اثرات خاص خودش را دارد گاهی تفکرات آدم را هم می دزدد چیزی را می گوید که نتیجه فکرتان نیست یادآوری فیلمهایی است که دیده اید و ناخودآگاه در ذهنتان ته نشین شده اند مثل همان عصرگاه پنج شنبه یازدهم خرداد. به مشابه فیلم های اکشن و پلیسی زمانی که کسی چیزی را تعقیب می کند به موتورسوار جوان گفتم اگر که الان ساعت 13:46 است بتواند خود را تا ساعت 14:05 دقیقه به میدان تجریش برساند علاوه بر پول طی شده مبلغی را هم به عنوان پاداش از من خواهد گرفت.
باد گرم به صورتم می خورد تندی و گرمایش به کنار ترس از پلیس هم به کنار ، در آن زیرِ زمین همه اش یاد فیلم مستندی می افتادم که چند وقت پیش تلویزیون نشان داده بود . راکبان موتور سواری که بی مهار و بی هوا رد می شوند اما بر اثر لیز خوردن یا بد ترمز کردن به کناره های سرسخت و بتونی تونل توحید می خورند و از هم متلاشی می شوند در آن لحظه اصلا دوست نداشتم آن شکلی بمیرم تا حالا خیلی در مورد چگونه مردنم مثل همین تصادف فکر کرده بودم ولی در آن لحظه خاص دوست نداشتم اینطور بمیرم حالا که رسیده بودم به یکی از راههای مردن زده بودم زیرش ، به درد و خون آلود بودن حادثه فکر می کردم از همه بامزه تر راجبه پاره شدن تی شرت تازه ام هم حتی فکر کردم. اصلا دوست نداشتم همه اشتیاق دیدن دوستانم را با آن همه درد عوض کنم.
موتور سوار با چنان سرعتی از لابلای ماشین ها رد می شد که گاهی به او و مهارتش در دلم آفرین می گفتم اما باز ماشین جدید و سبقت عجیب تر ترس را بر همه لحظات موتور سواریم حاکم می کرد این بار در دل به خودم لعنت می فرستادم که چرا اینقدر عجله دارم ، حالا کمی دیرتر اما سالم می رسیدم اصلا این همه عجله در همه چیز زندگی به چه دردم می خورد در قرار ملاقاتها معمولا جزو آخرین نفرات هستم که می رسم دوباره در ذهنم به جستجوگری ادامه دادم در همان سرعت و پشت موتور از ترس درد مرگ چشمانم را بسته بودم دیدم این عجله نیست که باعث شده اینچنین خودم را در معرض خطر قرار دهم بیشتر به خاطر تنبلی است. خمودی و سنگینی قبلش باعث این عجله شده بود اگر زودتر بلند می شدم اگر زودتر آرایشگاه می رفتم اگر زودتر به بانک می رفتم و برمی گشتم اگر زودتر لباس هایم را می پوشیدم اگر زودتر از خانه می زدم بیرون دیگر این همه ترس معنی نداشت الان که حدود ده روز از ماجرا گذشته اما هنوز انتهای مغزم بوی ترس آن روز را می دهد لعنت به این تنبلی حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم که این خصلت تنبلی خیلی ضربات عجیبی بر من زده و من هنوز از زیر ضرباتش بلند نشده مشت دیگری خورده ام باید نجات پیدا کنم باید بخشکانمش .