چادر نماز


بخت همیشه با آدم های شجاعه

انتقام جویی مثل یک زخم بازه

میدونی تمام این سالها داشتم تو گذشته زندگی می کردم حالا وقت فکر کردن به اینده است

میگن بعد از اولین بوسه کارها آسون میشه
------------------------------------------------------

زنعمو آروم و ساکت گوشه اشپزخونه سرپا ایستاده بود داشت آبی که جوش اومده بود را داخل قوری می ریخت حواسش فقط به رادیوی روشنش بود من خیلی آهسته وارد آشپزخونه جادویی اش شدم که همیشه غذاهای خوشمزه توش می پزه  و گفتم زنعمو من میخوام برم چرتی بزنم و بعدش میام پیشت اگه کاری داشتی بهم بگو با همون چشمان درخشانش که وقتی پای اجاق گاز میره درخشان تر میشه گفت نه زنعمو تو برو و یه چادر هم گوشه اتاق هست بنداز روت این روزها هوا سرد شده تو هم که همین طور سرفه می کنی خندیدم و گفتم چشم زنعمو از آشپزخونه خارج شدم و وارد اتاق خواب شدم و دنبال چادر می گشتم عجیب بود که هر جا رو می گشتم خبری از چادر نبود اخر سر دیدم که لای جا نماز زنعمو یه چادر گلگلی هست صدام رو بردم بالا به نحوی که زنعموم متوجه حرفم بشه و گفتم زنعمو همین چادر لای جا نماز رو داری میگی بردارم ؟اخه اینجا چادر دیگه ای نیست ! زنعمو همون طور که توی اشپزخونه داشت با وسایل اشپزی ور می رفت گفت اره همون رو دارم میگم بعد صدای رادیوش رو بلندتر کرد و گفت ببین بهروز الان رادیو نمایش داستانش شروع میشه من این داستانش رو خیلی دوست دارم گوش کنم من که هم از اینکه شنیده بودم چادر لای نماز رو باید برای خوابیدن رو خودم بندازم و هم اینکه زنعمو رادیو نمایش گوش می کنه تعجب کرده بودم رفتم دوباره توی اشپزخونه و گفتم زنعمو اخه این چادر نمازته تازه از مشهد اوردیش حیفه رو به من کرد و گفت نه زنعمو چادر نماز که پاکه تو هم که بچه مسلمون نیازی نیست مته لا خشخاش بذاریم برو بخواب و اون رو بنداز روت و منم به  غذام برسم و داستانم رو گوش بدم  با نگاه دنبالم کرد که بخوابم اما دیگه خوابم نمی برد چادر نمازش رو به من سپرده بود چادر مطهرش را که بوی گلاب میداد نتونستم بخوابم اما دراز کشیدم و چادر رو انداختم روم و چشمام رو بستم به قصه رادیو نمایش زنعمو گوش دادم.

واژه رنگ زندگی بود

با دخترم "هدیه" داخل پارک نشسته ایم دخترم پیراهن یقه باز قرمزی تنش کرده که با کفش ها و کلیپسش همرنگ است پشتش را به من کرده صورتش سمت زمین است چند دقیقه ای است که در حال بازی با یک مورچه سیاه بزرگ است با صدای بلند به او می گویم  که "بابا مواظب باش دستت رو گاز نگیره"  با اد و اطوار به من می فهماند که مواظب است سیگاری از پاکت سفید رنگ کمل توی جیبم در می اورم مثل هنرپیشه ها  دود می گیرم چشمانم خط افق را دنبال می کند و بدون انکه جای خاصی را مد نظر داشته باشم به افق دوردست خیره می شوم هدیه که از بازی با مورچه خسته شده است دستم را می کشد می گوید "بابا بریم منو تاب سوار کن" سیگار را هنوز پُک نزده به گوشه ای پرت می کنم و دستش را می گیرم و به محوطه بازی می برمش. سوار تاپ می شود خودش را تکان می دهد که بتواند تاب بخورد این را جدیدا "کیمیا" بهش یاد داده دفعه قبلی که پارک امده بودند کیمیا برایش اموزش تاپ سواری گذاشته و حالا دارد اموزشش را اجرا می کند هنوز خوب راه نیفته از تب و تاب میفتد و به حالت نزاری به من نگاه می کند و می گوید " بابا نمیشه میشه هولم بدی " خنده ام می گیرد و می روم چند بار او را هل میدهم شروع می کند به جیغ کشیدن و من می بینم که او خودش راه افتاده دوباره به گوشه ای می روم سیگاری دوباره دست می گیرم به او و سرزندگی اش نگاه می کنم . قبل تر ها که مجرد بودم نمی فهمیدم که چطور پدرها وقتی خسته و کوفته از راه می رسند اولین چیزی که به ذهنشان می رسد بازی با کودکانشان هست اما حالا حاضر نیستم هیچ چیز را با آن عوض کنم خستگی و کوفتگی را با دیدن خنده های هدیه از یاد می برم .

در این حس و حالم که یکهو صدای مجری تلویزیون با پخش آیتم جدید برنامه اش قطع می شود و می بینم که دو نفر را که ظاهرا وکیل مجلس هستند اورده اند تا در مورد  فساد در فوتبال در کمیسیون های مجلس صحبت کنند کمی از صحبتشان که می گذرد حوصله ام سر می رود و دوباره کانال را عوض می کنم . هر کس در زندگی روزهای تلخ  داشته هر شخصی در خواب ممکن است خوابهای پریشان ببیند هر فردی امکان دارد به خاطر درد جسمانی زجر بکشد اما بعید می دانم که آدمی پیدا شود مثل من تا مختصری تنها می شود  سریع به تخیل روی بیاورد که ای کاش این تخیلات چیزی شبیه کابوس بود اما انها همه شیرین هستند به مانند نوازش موهای نرم دختربچه رویاهایم انها همه دست یافتنی هستند مثل رفتن به پارک و دویدن و خندیدن با او آنها کاملا قابل لمس هستند به مانند دست دراز کردن برای عوض کردن کانال تلویزیون و وقتی که به خودم می ایم می بینم در آس و پاس ترین لحظه زندگی  هستم و به ناچار شروع به رویابافی کرده ام اسم این خواب یا کابوس نیست عذاب است عذابی که شک ندارم خداوند بر بنده گان احمقش مقدر می کند.