نون نوشتن
به بهانه مدتها ننوشتن و بعد از دیدن فیلم This is the end و گذراندن یک غروب دلگیر جمعه ای دیگر

یک شب خواب دیدم که دارم امتحان میدهم دقیق نفهمیدم چه امتحانی بود بلافاصله بعد امتحان رفتم و پریدم داخل آب یک استخر سرپوشیده مثل ماهی شناکنان خودم رو وسط استخر رساندم همه داشتند نگاهم می کردند از میان چهره ها چند نفر رو شناختم از همه واضحتر تصویر پدرم بود حسین و مهتاب و شیده و طاهره هم حتی بودند! همه ایستاده بودند مثل سکانس پایانی کافه ستاره برایم دست می زدند و آفرین می گفتند باورم نمیشد اینقدر با مهارت خودم را برسانم منی که همیشه با دست و پا زدن خودم رو روی آب نگاه می داشتم حالا براحتی شنا می کردم برای اطمینان تصمیم گرفتم زیر پایم را نگاه کنم ببینم چقدر استخرش عمق دارد سرم را پایین بردم فهمیدم استخر عمقش زیاد است از خوشحالی چند بار طول آن را شنا کردم انواع شناها و کرال ها را انجام دادم زیر آب می رفتم و می امدم بیرون اما دفعه اخر وقتی که دوباره سرم را بالا اوردم یکهو دیدم دیگر انجا استخر نیست نور خورشید مستقیم به صورتم می تاپد و من در دریا هستم و هیچکس دور و اطرافم نیست شنا کردن دیگر بلد نیستم و دارم روی شن های لغزان زیر پایم فقط دست و پا میزنم تا خفه نشوم ترس و وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت .
ترس از غرق شدن اعتماد بنفسم را گرفته بود طبق معمول هر داد زدنی در خواب صدایم به جایی نمیرسید وقتی که بلند شدم فهمیدم که پریشان هستم و خیس عرق ، قبل از اینکه به در یخچال بروم و با آب خنک گلوی خشکم رو جلائی بدهم همین خواب را نوشتم که مبادا از یادم برود . بعد از چند بار خواب عجیب دادن و بلافاصله از یاد بردن آنها این دفعه با خودم تصمیم گرفته بودم که هر چه شد اول بنویسم بعد کار دیگری کنم
از نظر من نوشتن یک یادداشت از خود ادم و اوضاع و شرایطش غم دارد بوی کهنگی می دهد کهنگی اش هم جنس خاصی است کهنگی اش مانند دستمال نخی سفید رنگی است که برای استقبال از ورود مهمان عزیزی با آن و از روی شوق روی میز پذیرایی را تمیز کرده باشی و بعد وقتی آن را به هر دلیلی گوشه آشپزخانه پرت کرده باشی و بعد از مدتی که از اشپزخانه و گوشه اش گذر کردی چشمت به آن دستمال و شور و حال و حس آن موقع بیفتد چرک های روی دستمال را ببینی غیر قابل استفاده بودن ان را ببینی اما نتوانی از آن دل بکنی چرا که حالا آن دستمال تو را یاد یک خاطره شیرین می اندازد خاطره شیرینی که به مرور به علت شیرینی اش مزه غم می گیرد و حالا دیگر آن دستمال برای شما می شود ترکیبی از شیرینی و غم و خاطره و وقتی مشغول تماشایش هستی چیزی که در ذهن شما ثبت می کند جادوی غم است و غم و غم .
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
گل شب بو چه کم از لاله دارد
بله نوشتن یک چنین ترکیبی برای بنده دارد توازن بین غم و غصه است نوشتن جدل بین آنچه در دل می گذرد و آرزو است حسرت یک امید نشکفته است نوشتن اعتقاد است به بهبودی ، نوشتن مانند پانسمان هر روزه یک زخم عمیق است مقداری باند و نوار و کمی هم بتادین برای کاهش درد روزانه و التیام زخم های باز شده . وقتی می نویسی یعنی امیدی در دلت هست که امکانش هست به وقوع بیفتد که روزی این جراحت از فسادش کم شود و دوباره سرپا بایستی و نگاهی بیاندازی به بقیه راه و تا آن موقع دوست دارم گوش کنم به اهنگ های اینچنینی که داریوش با آن صدای مخملین اش به جای داد زدن انگار که در دهانش مزه می کند و می گوید:
از او جدا ماندهام / در این رهگذر ز یارم نشان ندارم
قسم به دلهای خستة خسته دلان / قسم به قلب شکستة خسته دلان
به آه برلب نشستة خسته دلان / که من در این سینه / جز غمی آشنا به دل همزبان ندارم
از او جدا ماندهام / در این رهگذر ز یارم نشان ندارم
ببین به شام بیستارهام / نکرده چارهام ، نگاه چارهسازی
نخوانده با نوای خستهام / نی شکستهام ، نوای دلنوازی
نخوانده با نوای خستهام / نی شکستهام ، نوای دلنوازی / نوای دلنوازی
ز حسرتم آه بیثمر / برلب تا کی ،یارب تا کی / به سینه ام سوز پر شرر
هر شب تاکی ، یارب تا کی
چهکنم ، چهکنم......چهکنم ، چهکنم
ببین به شام بیستارهام / نکرده چارهام ، نگاه چارهسازی
نخوانده با نوای خستهام / نی شکستهام ، نوای دلنوازی
نخوانده با نوای خستهام / نی شکستهام ، نوای دلنوازی/ نوای دلنوازی
قسم به دلهای خسته خسته دلان / قسم به قلب شکسته خسته دلان / به آه برلب نشسته خسته دلان
که من در این سینه / جز غمی آشنا به دل همزبان ندارم / از او جدا ماندهام
در این رهگذر ز یارم نشان ندارم
